#تحمل_کن_دلم_پارت_52
_ الان تازه عقلت اومده سره جاش در ضمن از این به بعد به خواهر بزرگتم احترام میذاری فهمیدی؟
خندیدم و گفتم:
_ جشم بانوی من!
شوهر خاله هم اومده بود. زندایی و دایی رفته بودن اصفهان خونه پدر زندایی عرشیا هم نبود. فقط من و بابا تو مراسم خواستگاری آوین بودیم.
_ آرنیکا بیا کمکم کن لباسمو انتخاب کنم.
_ باشه.
خاله واسه آوین یه کت و دامن نخودی رنگ انتخاب کرده بود که خیلی بهش میوند ولی خودش فکر میکرد بهش نمیاد.
به زور راضیش کردم تا بپوشه!
آرایشش هم با من بود.
نیم ساعت بعد آوین آماده شده بود.
_ وایی خیلی خوشگل شدی آشغال.
_ مرسی از لطفت عزیزم
صدای زنگ آیفون بود که مکالمه من و آوین و نصفه گذاشت...
آوین هل شده بود... هم هل شده بود هم استرش داشت!!
خاله و شوهر خاله رفته بودن دم در استقبالشون آوین هم پیششون بود! من و بابا هم تو اتاق نشیمن منتظرشدن ایستاده بودیم.
اول بابا امیر و بعد مامانش و در آخر خودش اومدن تو...
بعد از سلام و احوالپرسیامیر آروم دم گوشم گفت:
_ باید ببخشی آرنیکا جان. همه چی یهویی شد. نمیخواستیم شما بفهمین تا سوپرایزتون کنیم باور کن رایان هم دو هفته پیش فهمید!
یکی کوبیدم به بازوشو گفتم:
_ ایشاالله خوشبخت بشین ولی متاسفم واقعا رایان دو هفته ست که خبر داره و من الان متوجه میشم. اخه رایان ادمه نه نه ادمه؟؟
_ ناراحت نباش دیگه! ببین اگه تو با آوین قهر کنی آوین با من ازدواج نمیکنه هاااا همه چی به تو بستگی داره.
باخنده گفتم:
_ خیلی خب بابا خر شدم.
بعد از یه سری حرفا آوین و امیر رفتن که صحبت کنن... آوین قرمز شده بود! اخیییی این دختر خجالت هم سرش میشه؟؟ نه باباااااا...
بعد از یک ربع خیلی راضی و خوشنود برگشتن....
پدر امیر روبه شوهر خاله گفت:
_ ببخشید ما باید یکم مراسما رو جلو بندازیم. چون پدره بنده وضع وخیمی دارن و باید تا یک ماه دیگه برن آمریکا و عمل بشن. شما با این موضوع مشکلی ندارین؟
romangram.com | @romangram_com