#تحمل_کن_دلم_پارت_51

_ خب اونم دلایل خودش و داره. شوهر خاله گفت انقدر آوین گریه کرده صداش گرفته...

_ به من چه؟ اصلا گریه کنه بمیره.

_ءءء این چه حرفیه؟ آوین مثل خواهر بزرگته تو همچین روزی نباید تنهاش بذاری... امروز بهترین روز آوینه...

_ ولی...

_ ولی و اما نداریم زود پاشو آماده شو یه چیزی هم بخور زود برو خونه خالت الاناست که دیگه مهموناشون برسن.

_ مگه ساعت چنده؟

_۷ غروب.

_ واقعا؟

_مگه من با تو شوخی دارم دخترم؟

_ نه.

_پس برو آماده شو...

_چشم.

از جام بلند شدم. یه دوش گرفتم و رفتم یه چیزی میدا کنم تا بریزم تو این شکم. هیچ وقت پر نمیشه که...

یه چیزایی تند تند خوردم و رفتم که آماده شم. یه تونیک تنگ سفید و با شلوار لوله ای مشکی پوشیدم.

موهامم که باز میذاشتم. چشام هنوز یکمی قرمز بود... زودی آماده شدم و رفتم خونه خاله اینا...

خاله در رو باز کرد...

_ واااایی خوش اومدی دخترم نمیدونی آوین چقدر ناراحت بود...

_ هیییییس خاله... میخوام سوپرایزش کنم..

باهم رفتیم تو... آوین تو آشپزخونه بود داشت میوه هارو توی ظرف میچید!

خاله روبه آوین گفت:

_ دخترم ببین کی اومده! آرنیکاست.

آوین: شوخیت گرفته مامان؟ آرنیکا خیلی از دستم ناراحت بود نمیاد.

باخنده گفتم:

_ منم دیوونه...

آوین با شدت برگشت سمتم و با داد گفت:

_ وااااااایی آرنیکاااااااااا

پرید بغلم منم با لبخند بغلش کردم و گفتم:

_ مگه میتونم با یدونه خواهرم قهر باشم؟

romangram.com | @romangram_com