#تحمل_کن_دلم_پارت_50


_ میخواستی بهم بگی؟ پس چرا نگفتی؟ هان؟ یه روز دو روز شما چند ماهه که باهم دوستین. الانم قرار ازدواج کنین و من تازه با خبر میشم؟ دستت درد نکنه آوین.

از جام بلند شدم و داشتم از خونه خارج میشدم که یهو گفت:

_ خب تو هم رایان و دوست داری ولی تا الان حرفی از علاقت به رایان بهم نزدی...

سره جام خشک شدم. چی داشت میگفت؟ کی گفته من رایان و دوست دارم؟

_ واقعا واسه این طرز فکرت متاسفم. رایان آدمه تا من دوسش داشته باشم خودت بهتر از همه میدونی ازش متنفرم.

_ نه آرنیکا تو حس تنفر و باعشق اشتباه گرفتی . تو اگه ازش متنفر بودی هیچ وقت کارایی که باهات کرد و تلافی نمیکردی تو اگه ازش متنفر بودی راضی نبودی حتی یک لحظه هم تحملش کنی ولی تو به شیطنتات با رایان ادامه دادی تو دوسش داری آرنیکا خودتو گول نزن.

داد زدم:

_ بسه آوین دیگه نمیخوام نمیخوام چیزی بشنم.

با دو سمت واحد خودنون حرکت کردم.

در اتاقمو باز کردم و روی تخت ولو شدم.

چرا همچین میکنم من؟ چرا دارم گریه میکنم؟ اون جه حرفایی بود که آوین بهم زد؟؟ چرا اینقدر منو آوین از هم دور شدیم؟؟

به همه حرف های آوین فک کردم...

به اولین روز ی که رایان دیدم تا به الان....

به همه کارایی که کردیم..

واقعا چه حسی به رایان داشتم؟

خودمم نمیدونم

یه حس ناشناخته مبهم...

نمیدونم چقدر برای خودم فکر کردم و گریه کردم تا خوابم برد....

_دخترم؟ عسل بابا؟ بیدار شو آرنیکا ی بابا...

کم کم چشامو باز کردم...

_سلام بابایی!

_ سلام دختره گلم ساعت خواب؟ چرا چشات قرمزه؟ از خاله شنیدم با آوین دعوات شده...

_ آره

_ چرا دخترم؟

_اون به من نگفته بود که امیر رو دوست داره! حتی نگفته بود که چند ماهه باهم دوستن.

_ شاید خجالت میکشید بهت بگه عزیزم.

_ چیو خجالت میکشید بابا؟ آوین و خجالت؟


romangram.com | @romangram_com