#تحمل_کن_دلم_پارت_49

_ نه صبح زود رفت خرید کنه هنوز بر نگشته!

_ باشه.

نشستیم دوتایب پشت میز...

_خب بگو دیکه اوین جون به لبم کردی

_ اول صبحونتو بخور بعد بهت میگم.

چایی خوردم... یهو آوین گفت:

_من دارم ازدواج میکنم آرنیکا!!!!!!!!!

هرچی از محتویات چایی توی دهنم بود و ریختم رو صورت آوین.... نصفشم تو گلوم گیر کرد....

یکسره سرفه میکردم! آوین هم بیچاره هل کرده بود نمیدونست به داد من برسه یا برهدصورتشو بشوره؟؟

بالاخره سرفه من بند اومد و آوین هم رفت تا صورتشو بشوره...

دوباره سره جاش نشست.. با بهت پرسیدم:

_ تو چی گفتی آوین؟ داری ازدواج میکنی؟

_ اره

_ تو دیوونه شدی؟ این جرت و مرتا چیه داری میگی؟

_ بخدا راست میگم آرنیکا دارم با امیر ازدواج میکنم.

بلند داد زدم:

_ امیییییییییییییییییییییییییییر؟؟؟؟؟

_ اره

_ امیر خودمون دیگه؟

_ اره امیر خودمون.

_ شما ک فقط چن باره هم دیگه رو دیدین

_ راست آرنیکا ما یه چند ماهی با هم دوست بودیم. حتی بابا و نامان هم خبر داشتن واسه اشنایی بیشتر به امیر و رایان هم گفتیم تا با ما بیان شمال!

_ پس چرا من خبر نداشتم آوین؟

_ اخه...

_ اخه نداریم. من و تو کی با هم اینقدر غریبه شدیم؟ من و تو مثل خواهر بودیم. هیچ وقت هیچی رو از هم پنهون نمیکردیم جیشد حالا؟ تو چند ماه با انسر رابطه داشتی و به من که از همه بهت تزدیک ترم هیچی نگفتی؟؟؟؟

دست خودم نبود ولی خیلی از دستش ناراحت شده بودم...

اصلا انتظار همچین کاریو از آوین نداشتم...

_ آرنیکا من میخواستم بهت بگم!

romangram.com | @romangram_com