#تحمل_کن_دلم_پارت_48


_ نه نیم ساعت دیگه میخوابم. خوابم دیگه چرا مزاحمم شدی؟

_آرنیکا میخوام یه جیزی رو بهت بگم.

_ وااایی آوین حتما باید سره صبح بهم بگی؟ خیلی مهمه؟

_ آره خیلی مهمه میتونی بیای واحده ما؟ صبحوونه هم آماده کردم دوتایی بخوریم.

_ خیلی خب من الان اماده میشم میام.

گوشی رو قطع کردم.

به پوستر بابک نگاه کردم و گفتم:

_ صبح به خیر عشق جان! میبینی چه دختر خاله خنگ و ترشبده ای دارم؟

احساس میکردم لبخند بابک تو عکس پر رنگ تره میشه با این حرفایی که من میزدم.

بیا انقدر به آوین گفتم خنگ که خنگیش به منم سرایت کرد.

یعنی آوین چه چیز مهمی رو میخواد بهم بگه؟؟

زودی آماده شدم و رفتم واحده خاله...

در زدم...

آوین در رو باز کرد... با کمال تعجب بغلم کرد.. با چشمای گشاد شده بهش نگاه میکردم.

این کارش باعث شده بود نگران تر بشم. دلم شور میزد نگران بابا شدم نکنه برای بابا اتفاقی افتاده؟؟؟ خدایا من از دارو ندار دنیا فقط بابامو دارم مامانمو که ازم گرفتی خواهش میکنم بابامو ازم نگیر!!!

ناخداگاه یک قطره اشک از گوشه چشمم فرود اومد. باصدای لرزون گفتم:

_ اتفاقی افتاده آوین؟

آوین خندید و گفت:

_ چرا گریه میکنی دیوونه! بیا تو صبحوونه بخوریم خبر مهم هم بهت بگم.

_خبره بدیه؟

_ نا اتفاقا خبر خوبیه!

_ پس چرا اول بغلم کردی؟

_ خب از خوشحالی بغلت کردم دیگه دیوونه!

_ آهاااان

_ بیا تو...

رفتم تو... مثل اینکه اوین تنها خونه بود... روبه آوین پرسیدم:

_ خاله خونه نیست؟


romangram.com | @romangram_com