#تحمل_کن_دلم_پارت_47

میتونستم بهت از چشای بابا بخونم. ولی خدا رو شکر یه اخلاق خ بی که بابا داشت این بودش که زود قضاوت نمیکرد و منتظر میموند تا براش توضیح بدم. البته سره بعضی از چیز ها....

رایان دوباره زیر لب با لبخند گفت:

_ عاشقانه تر عزیزم. رمانتیک باش. بذار یه اتفاق خوب پیش بیاد...

دوست داشتم خفش کنم. تو چه شرایطی چه حرفایی میزنه اخهههه.....

لبخندی زدم و دوباره پشت میکروفن گفتم:

_ رایان جان. عشقم من خیلی دوستت دارم با من ازدواج میکنی؟؟؟

یهو صدای دست و جیغ و فریاد و دادو......‌ رفت بالا... همه دست میزدن... و خوشحال بودن انگار داریم واقعا باهم دیگه ازدواج میکنیم.

فقط بین اینا بابا بهت زده بود که وقتی یه چشمک بهش زدم خودش فهمید چی به چیه یه چشمک بهم زد...

آوین و عرشیا هم مثل اسب میخندیدن...

حالا نمیدونم اسب میخنده یا نه...

خو اون بنده خدا آدمه دیگه...

آدم نه حیوونه

رایان با یه ژست خیلی خاصی میکروفن ازم گرفت و گفت:

_ عزیزم یک هفته بهم فرصت بده تا فکر کنم.

حالا چشای من بود که شده بود اندازه ی بشقاب.......

چی داره میگه این خنگول. یهو بگو نه هم منو هم خودتو راحت کن دیگه! حالا مثه دخترا مثلا قصد ادامه تحصیل داره نکبت!

همه دست میزدن و برای ما آرزوی خوشبختی میکردن. حالا انگار واقعا اتفاقی افتاده...

موقع رفتن شد....

تو ماشین نشستم و بابا رو بغل کردم.

_ مرسی که زود قضاوت نمیکنین و بهم اجازه میدین بهتون توضیح بدم

_ دخترم من همیشه همین عقیدهرو داشتم که همیشه برای یک اتفاقی یه توضیحی وجود داره الانم میشنوم.

تمام ماجرا رو برای بابا تعریف کردم.البته با سانسور بعضی از قسمت ها! کامل تر بخوام بگم فقط شرطی که گذاشته بودیم و واسه بابا تعریف کردم.

رسیدیم خونه...

رفتم دوش گرفتم و خوابیدم...

صبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم...

کلافه جواب دادم:

_ هووووم؟

_ هنوز خوابی تو دختر؟

romangram.com | @romangram_com