#تحمل_کن_دلم_پارت_45

فاصله ی صورتمون فقط یک میلیمتر بود...

هل شدم...

خواستم ازش فاصله بگیرم تا کاره احمقانه ای انجام نده..

که یهو نمیدونم چیشده پام موند روی پاش...

آروم سرشو به گوشم نزدیک تر کردم و خیلی آروم گفت:

_ شرط و باختی خانوم کوچولو...‌ خودت واسه کار هایی که باید انجام بدی آماده کن.

_تو....تو..

_ من چی؟؟

عصبی گفتم:

_ هیچی...

دستشو هل داد و رفتم سره جام نشستم...

عرشیا و آوین هم اومدن...

عرشیا گفت:

_ اینجور که از قیافه ی آرنیکا میداشت معلومه شرط و باخته...

آوین: آره آرنیکا...

رایان: بله همین طوره!

_ فک نکن ترسیدم. یه لحظه هل کردم همین. تو هم تقلب کردی!

رایان: یادم نمیاد وقتی داشتیم شرط میبستیم گفته باشم تقلب قبول نیست!

_ برام مهم نیست هرچی که بگی رو قبول میکنم...

_هرچی؟؟

_ بله من سره حرفم هستم.

خواست حرفی بزنه که اعلام شام کردن...

حرفش نصفه موند...

_ بعد از شام شرطمو بهت میگم.

رفت...

منو آوین هم داشتیم غذا نیخوردیم. البته فقط آوین غذا میخورد من فقط داشتم به شرط شوم رایان فک میکردم. یعنی چی داره تو ذهن کوچیک رایان میگذره؟؟؟ مطمئنم هرچی هست به ضرر منه! شام تموم شد... خیلی دلم شور میزد... یه حس بدی داشتم. یه چیزی تو مایه های ترس و استرس! یه حس مضخرف!

رایان با لبخند مرموزی همراه عرشیا به ما نزدیک شد...

کنارم نشست و خیلی موزیانه گفت:

romangram.com | @romangram_com