#تحمل_کن_دلم_پارت_42
_ نه.
_ پس چرا اومده؟
_ یادته ۴ سال پیش ملیسا( دختر عمه آوین که الان عروسیشه) عاشق یه پسره بود و قرار بود باهم ازدواج کنن ولی یهو همه چی بهم خورد؟
_ آره . ولی این موضوع چه ربطی به رایان داره؟
_ یه دیقه دندون رو جیگر بگیر میگم بهت.
_خب؟
_ اون زمان که همه چی بهم خورده بود چند بار ملیسا دست به خودکشی میزنه اما خوشبختانه نمیمیره ولی به یه روانپزشک خوب نیاز داشت. از اونجایی هم که رایان روانشناسه میشه دکتر ملیسا. تا الانم همیشه پشت ملیسا بوده اون باعث شد که حال ملیسا خوب بشه و بتونه دوباره ازدواج کنه! الان رایان یکی از بهترین دوست های ملیساست که به این مهمونی دعوت شده.
_ اینم از شانس گندیده ی من.
_ میگماااا خدا خیلی شما دوتا رو سره راه هم قرار میده هااا
_ دهنتو ببند آوین
آوین خندید و گفت:
_حالا حرص نخور. بیا بریم برقصیم.
دوتایی بلند شدیم و تا تونستیم رقصیدیم. دیگه جونی برامون نمونده بود.
عادت بیشتر دخترا همینه دیگه!
_ من دیگه خسته شدم آوین میخوام برم بشینم.
_ آره منم خسته شدم بریم.
داشتیم میرفتیم بشینیم که یهو چشمم به میزی که روش انواع آبمیوه بود افتاد...
کمی اونطرف تر هم رایان نشسته بود! یه فکر شیطونیه دیگه زد به سرم. هرچی باشه اون ۲.۰ ازم جلو تره نمیشه که همینجوری دست رو دست بذارم.
یه لیوان آب آلبالو برداشتم و با آوین سمت بابا اینا حرکت کردیم. البته برای اینکه بریم پیشه بابا باید از جلو رایان رد میشدیم.
تا رسیدیم پیش رایان. الکی پامو کج کردم مثل پیچ خورده دستم و آوردم بالا و تمام محتویات داخل لیوان و ریختم رو لباس و صورت رایان
به حالت نمایشی لیوان و انداختم پایین و خودمم نشستم رو زمین و انگاری که کلی درد داشته باشم ردبه آوین گفتم:
_ وااااااایی آوین پااااام....
_ واایی آرنیکا تورو خدت بلند شو... نکنه پات شکسته؟
_ نه نشکسته فقط پیچ خورده. کمکم کن بلند شم.
_ باشه.
آوین زیر بغلمو گرفت و منو بلند کرد.رایان با عصبانیت روبه روم ایستاده بود.
قیافس خیلی خنده دار شده بود. سعی میکردم خنده ام رو بخورم. از نوک دماغش آب میوه چیکه چیکه میکرد
romangram.com | @romangram_com