#تحمل_کن_دلم_پارت_41

_ ریشعور احمق رفت از کیش برام مار مصنوعی خریده!

_جدی میگی؟؟؟

_ دروغم کجا بود آخه!

_ بخدا این بچه دیوونس!

_ نه دیوونه نیست. دیوونش کردن. اخه تو جعبه یه کاغذ بود روش نوشته بود از طرف عشق همیشگیت رایان

_ واقعاااااا،؟؟؟؟؟

_ آره بخدااااا

_ فک کنم شما یه جنگ و دعوا دیگه با هم دارین.

_ فک نکن مطمئن باش.

لباسمو عوض کردم و با هم رفتیم پیش خاله و دایی و....

عرشیا با خنده بهم نگاه میکرد...

حمله کردم سمت عرشیا و با مشت کوبیدم تو بازوشو گفتم:

_آشغاله عوضی اون چه سوغاتی بود که تو واسم آورده بودی هانننن؟؟؟ اصلا لیاقتت همونه که باهات قهر باشم.

_تقصیر من چیه؟ مگه کاغذ توی جعبه رو نخوندی؟ از طرف من نبود که از طرف رایان بود....

داشتم دهنم و باز میکردم تا جوابشو بدم که یه صدایی از پشت سرم گفت:

_ بله از طرف من بود...

برگشتم. رایان و روبه روم دیدم.... واااااااا این بشر چرا منو ول نمیکنه؟؟؟؟؟؟ چرا هرجا من میرم اینم هست؟؟؟ مگه عروسی دختر عمه آوین نیست؟؟؟ خب چه ربطی به رایان داره؟؟؟؟

رایان لبخندی زد و گفت:

_ فک کنم خیلی از هدیه اتون خوستون اومده باشه درسته؟؟

_ بله خیلی خوشم اومد. چرا شما زحمت کشیدین عرشیا میخرید برام.

دم گوش عرشیا گفتم: برای هر دوتا تون دارم.

ازشون جدا شدم و با عصبانیت کنار آوین نشستم....

_ هوووووی چته؟؟ دوباره هار شدی؟؟

_اون اینجا چیکار میکنه؟

_ کی؟

_ رایان.

_ پوووووف یادم رفته بود بهت بگم اونم دعوته!

_ چرا مگه فامیلید؟

romangram.com | @romangram_com