#تعقیب_سایه‌ها_پارت_64

صحبت‌های آقای میلر قضیه را روشن کرد. شرودر ابتدا به مقتول وعده‌هایی داد و سعی نمود او را با خود همراه سازد؛ ولی وقتی متقاعد نشد از ترس آن‌که همه چیز را فاش کند او را کشت.

نکتهٔ دیگری که به ذهنم آمد، مکان‌هایی بود که شرودر محموله‌هایش را انبار می‌کرد. شاید اگر جستجو را در آن‌جا ادامه می‌دادم، دنبالهٔ طنابی که مرا به مقصودم می‌رساند پیدا می‌کردم؛ اما آقای میلر بر خلاف انتظارگفت که در اسرع وقت لیستی از انبار‌های او برایم ارسال خواهد کرد و سپس به بهانهٔ گرفتاری‌های کاری مرا با کمال احترام از اتاقش بیرون کرد. بدون آن‌که مجال بدهد تا تقلای بیشتری کنم و از ثانیه‌هایی که همسو با جنایتکاران و همدست با آنان پیش می‌رود بنالم. ممکن بود این تاخیر آخرین تیک تاک‌های قربانی دیگری را بنوازد.

عذاب دروغ‌هایی که صبح گفته بودم بر من فرود آمد و آتش دستانم را در آغوش گرفت. سیگار را روی زمین انداختم و تازه آن‌جا بود که یادم آمد حتی یک پک هم به آن نزده بودم. نگاهم دگر بار به شرکت و کارمندانش معطوف شد. هر کس پشت میزی نشسته بود و مشغول کار بود. من که از تجارت سر در نمی‌آوردم، تنها توانستم از بین این کار‌ها ضربات ریتم‌دار مردی که هنرمندانه ماشین تحریر را به آواز در آورده بود تشخیص دهم. باورم نمی‌شد این آرامش بعد از طوفان و هیاهویی که دقایقی پیش ایجاد شده بود واقعی باشد. حال فهمیدم معنی جملهٔ آقای میلر که گفت فردی را در پست ریاست جایگزین پیتون کرده‌ایم چیست. منظور خود او بوده است. چرا که او با کوچک‌ترین تشر و جذبه‌ای که از خود نشان داد، توانست به راحتی اوضاع را کنترل کند.

هر چه گشتم نتوانستم در میان اتاقک‌ها و کمد‌ها و قفسه‌هایی که همچون واگن‌های قطار کنار یکدیگر قرار داشتند، سطل زباله پیدا کنم. سیگار، یا بهتر است بگویم خاکستر‌ها را در جیبم گذاشتم تا آن را بیرون دور بی‌اندازم. نمی‌دانم آن روز، روز خوش شانسی من بود که بالاخره فهمیدم پیتون با شرودر همدست نبوده و راز مرگ او چیست، یا بد شانسی که نتوانستم آدرس انبار‌های قاتل مرده را بگیرم؛ ولی این را مطمئنم که پنچر شدن ماشین زیر آسمانی که خورشید نیزه به دست بالای سرت ایستاده و بد‌تر از آن نبودن زاپاس، بدشانسی بزرگی است. نمی‌دانم چرا رالف با وجود توصیه‌ها و تهدید‌های دوستانه‌ای که کرد و گفت بلایی سر ماشینش نیاورم، از قراردادن لاستیک جایگزین درون صندوق خودداری کرده بود. خواستم تا نزدیک‌ترین تعمیرگاه (که البته نمی‌دانستم کجاست؛ زیرا من اصلا ماشین نداشتم که بدانم) به هر شکلی که شده ماشین را راه بی‌ندازم؛ اما با میخی که تا کمر درون آن فرو رفته بود (یا فرو کرده بودند؛ زیرا با توجه به نامهٔ عاشقانه‌ای که چند روز پیش زیر برف پاک کن ماشین یافته بودم غیر ممکن نبود)، کار احمقانه‌ای به نظر می‌رسید. به ناچار ماشین را گوشهٔ خیابان‌‌ رها کردم و دستم را برای اولین وسیله نقلیه که از قضا تاکسی هم نبود تکان دادم.

همچون ابرهای سیاهی که به تعقیب خورشید می‌پردازند تا محبتش را از ما سلب کنند، به محض سوار شدن در ماشین سایه‌ای غول آسا بر جسمم افتاد و آن را به پیکره‌ای بی‌جان بدل کرد. روحم را با تاریکی خود همنشین ساخت و بدنم را کرخت کرد. به خصوص هنگامی که بوی تند و عجیب آمیخته با ادکلن به مشامم رسید، بیشتر از قبل قدرت حرکت و تصمیم‌گیری را از من گرفت. گویی همه چیز دستگیرم شده باشد؛ جهالتم.

باید کاری می‌کردم. حداقل چهره فردی را که تمام روز، یا شاید هفته مرا تعقیب می‌کرد می‌دیدم. برگشتم؛ ولی جز چهره‌ای تار، درد در گیجگاه و صداهای اطرافم که مواج گونه در گوشم می‌پیچید، چیز دیگری نصیبم نشد. ضربه مهلکی بود.

بعد از ساعتی، همراه با درد و حالت تهوع چشمانم را گشودم. پرده‌ها سیاه بودند و چیزی دیده نمی‌شد. سکوت همه جا را احاطه کرده بود و تنها صدای چک چک آب و جیر جیر کفش‌های فردی در گوش‌هایم طنین می‌انداخت. رگه‌های نور از سمت غرب سالن روی صورتم افتاده بود و گرمایش را احساس می‌کردم. نوازندگان طبیعت هر چند دقیقه یک‌بار با آواز زیبایی توجه تماشاچیان را به خود جلب می‌کردند. به قدری زیبا که دلت می‌خواست تا جایی که پا‌ها و دست‌هایت توان دارد بایستی و برایشان کف بزنی؛ ولی هیچ کس حاضر به این کار نبود؛ زیرا نمایشی که تصویر نداشته باشد و ندانی چه کسی در پشت پرده‌ها کارگردانی می‌کند، برایت همانند لحظات عمریست که بی‌هدف می‌گذرد. پوچ و بی‌معنی. صدای قدم‌های کارگردانی که جز چهره تار و بوی تند آمیخته با ادکلنش تصویری در ذهنم نداشتم نزدیک‌تر شد. وقتی چشمانم را گشودم، او را به سرعت شناختم. همان مرد چاقی که شب اول، شبی که اسلحهٔ شرودر را پیدا کردم، دوشادوش فلوید حرکت می‌کرد و سیگار بزرگی بر دهان داشت. اسمش را نمی‌دانستم، هر چند اگر می‌دانستم هم از خاطرم می‌رفت. چرا که او را فقط‌‌ همان یک‌بار دیده بودم. مغزم هنگ کرده بود و هر صدایی که می‌شنیدم. نه تنها پتک محکمی بود که بر سرم کوبیده می‌شد و دردش را بیشتر می‌کرد، تمرکزم را نیز ازم می‌گرفت. به خود فشار آوردم تا موضوع را هضم کنم. هر چند باورم نمی‌شد؛ اما هر چه بیشتر فکر می‌کردم می‌دیدم غیر ممکن هم نیست. به هر حال او با فلوید همکار بوده است. کسی که به همدستی با گروهی خلافکار، جاسوسی در ادارهٔ پلیس و قتل ارول شرودر متهم شده و همه چیز به اثبات رسیده است. شاید حتی این رابطه منجر به دوستی صمیمانهٔ آن‌ها هم شده باشد. که اگر این گونه باشد، مطمئنا جاسوس دوم (چیزی که آن روز‌ها فکر و خیال مرا به خود مشغول کرده بود) خودش است.

ـ من رو می‌‌شناسی؟

این سوال را با کلی تعلل پرسید. انگار برای این لحظات برنامه‌ریزی نکرده بود و تازه می‌خواست دنبال جملات مناسبی بگردد. دقیقا برعکس من که در‌‌ همان نگاه اول، سوالات زیادی در ذهنم نقش بست که جواب بعضی از آن‌ها را خود دادم. "برای چی من رو تعقیب می‌کرده؟ نکنه با اون آدمای باند دستشون تو یه کاسه است؟ خب اگه این طوری باشه پس چرا من رو آورده این‌جا؟ می‌تونست من رو بکشه و جنازه‌ام رو یه جا چال بکنه. بدون این‌که کسی بفهمه یا حتی من چهره‌اش رو ببینم. شاید می‌خواد بفهمه چی می‌دونم و کجای کارم؟ نکنه نامهٔ تهدیدآمیزی که اون روز زیر برف پاک کن ماشین پیدا کردم کار اون بوده؟"

به صورتش که به سرخی می‌زد نگاه کردم. به نظر حالش خوب نمی‌آمد. عصبی و متشوش بود. منتظر پاسخ من بود و تا زمانی که جواب ندادم، چندین بار دورم چرخید. مدام دست در جیبش می‌کرد و بیرون می‌آورد. شاید می‌توانستم از این وضعیت به نفع خودم استفاده کنم. معمولا انسان‌هایی که خشمگین می‌شوند، کنترل مغز خود را از دست می‌دهند. اگر این اتفاق برایش می‌افتاد، شاید می‌شد اطلاعات مفیدی از او به دست آورد. با این حال خواستم بگویم: "آره... بوی تند و تلخ ادکلنت هنوز تو دماغمه" اما او پیش دستی کرد و سوال دیگر پرسید.


romangram.com | @romangram_com