#تعقیب_سایهها_پارت_63
ـ از اعتماد آقای پیتون به شرودر میگفتین. لطفا بیشتر توضیح بدین. اونا چهجوری با همدیگه آشنا شدن؟
ـ کاملا اتفاقی. آقای پیتون با ماشینش با شرودر تصادف کرد و عصبهای یکی از دستهاش از کار افتاد. ایشون هم به خاطر این اتفاق و به جبران بلایی که سر شرودر اومد، بعد از اینکه فهمید مشکلات مالی داره، پاش رو به شرکت باز کرد. روزای اول شرودر هر کاری میکرد. هر کاری.... از نظافت اتاقها گرفته تا صورت برداری از اجناس و نوشتن فاکتورها... اما به مرور خودش رو نشون داد. و انصافا هم خوب کارش رو انجام میداد و خوبتر، نقشش رو بازی میکرد.
ـ منظورتون چیه؟
ـ به نظر من اینا همش یه نقشه بود تا شرودر عضو شرکت بشه و بعدش.... از اسم و اعتبار اینجا سوء استفاده کنه و به قاچاق جنسهاش بپردازه.
ـ قاچاق مواد؟
ناگهان طرز نگاهش تغییر کرد. چینی به گوشهٔ لبش انداخت و به گونهای که به من، به چشم یک ابله دیده باشد، پرسید: مگه بدتر از مواد هم داریم؟
خواستم جواب بدهم "بله. قاچاق انسان؛ فجیعترین و بیرحمانهترین کار." اما منصرف شدم؛ زیرا از نظرم این مورد خیلی محتمل نبود. وقتی یک کیف کوچک مواد را میتوان میلیونها دلار فروخت، بدون دردسر در حمل و مشتریانی که هر جایی پیدا میشوند، چرا به کاری پرریسک روی آورد؟ ناخواسته نوار مغزم به عقب برگشت و جملاتی که آقای میلر لحظاتی قبل ادا کرده بود، مرا به فکر فرو برد. به خاطرم هست که شرودر معلولیت جسمی نداشت. پس حتما این ماجرا و تصادف، ساختگی و با نقشه قبلی بوده است. بار دیگر ادامهٔ صحبتهای مرد شیک پوشی که با متانت در مقابلم نشسته بود و بدون واکنشی تنها با ظرافت حلقههای دود زیبایی میساخت و اجازه این خیال پردازیها را به من میداد، در ذهنم متصور شد. اینکه او تمام این مدت نقش بازی میکرد، دست خود را افلیج نشان میداد. برای چه؟ به خاطر پول؟ آیا ارزشش را داشت؟ حال که او به دست تقدیر یونیفرم به تن، کشته شده بود و روحش با سرگردانی اطراف امارتی که سردخانهاش گشته بود پرسه میزد، این نیرنگ بازیها حاصلی برایش به همراه داشت؟
دیگر تصمیم گرفتم به بازجوییام پایان دهم؛ چون داشتم به نتایج خوبی میرسیدم؛ اما همچنان یک سوال در ذهنم وول میخورد و مدام به این سو و آن سو میرفت. پرسیدم: به نظر شما این دو نفر با هم همدست بودن؟
آقای میلر از جایش بلند شد و پروندههای زیر دستش را درون قفسههای فلزی پشت سرش قرار داد. به نظر میرسید او نیز از این سوال و جوابها خسته شده باشد. بدون آنکه بنشیند چند قدمی به طرفم آمد. دوباره بازگشت و در حالیکه جوابم را میداد به میز تکیه زد.
ـ نه. این امکان نداره. من آقای پیتون رو خوب میشناسم. تو این چند سالی همکارش بودم یه خلاف کوچیک هم مرتکب نشد. حتی به نظرم تا حالا از چراغ قرمز هم رد نشده بودم. اون روزی که ایشون از مخفی کاریهای شرودر با خبر شد، خیلی عصبانی شد. چیزی به ما نگفت. نمیخواست موضوع مثل یه داستان بین آدمای شرکت نقل بشه. هر چند من بعدش ماجرا رو از زبون خودش شنیدم... اون امیدوار بود که شرودر دست از این کاراش برداره و اصلاح بشه. به همین خاطر چندین و چند بار باهاش حرف زد؛ ولی نتیجه نداد و آخرش هم اخراجش کرد. فکر کنم حالا بفهمین چرا گفتم آقای پیتون آدم خوبی بود و از اعتمادش سوء استفاده شد. اون با وجود اینکه میدونست اگه پلیس قضیه رو بفهمه و به خصوص مردم، به اعتبار شرکت خدشه وارد میشه و زحمات چندسالهاش به باد میره؛ اما حاضر نبود بیدلیل زندگی کسی رو نابود کنه. اونقدر به شرودر اعتماد داشت که فکر میکرد براش پاپوش دوختن. کسی دیگهای محمولهها رو قاچاق میکنه و به اسم این تموم میکنه. هستن آدمایی که به جایگاه و مقام دیگران حسادت میکنن و اونا رو پایین میکشن. هر چند که تو انبارها و خونهٔ شرودر بستهای پیدا نکردیم؛ اما این ماجرا تو زبون کارمندا اون قدر چرخید که همه باور کردن.
romangram.com | @romangram_com