#تعقیب_سایهها_پارت_62
دستش را رد نکردم و سیگاری برداشتم. وقتی اجازه داد، روی صندلی نشستم و او نیز با فندک خوش دستی سیگارم را روشن نمود و به جایگاهش بازگشت. سیگار را گوشهٔ لبش گذاشت و بدون آنکه از دستش کمک بگیرد اولین حلقهٔ دود را تشکیل داد. سپس برای آنکه بتواند لبخندی تحویل من دهد، سیگار را بیرون آورد و لای انگشتان خود قرار داد.
ـ چیزی میخورین براتون بیارم؟
سرم را تکان دادم. مثل همان ساعتی که در مقابلم به دیوار نصب بود و پاندولش به سرعت چپ و راست میشد و هر لحظه که به انتها میرسید، صدای چکش واری در گوشم میپیچید. نمیدانم آقای میلر چگونه آن را تحمل میکرد؛ چرا که اگر من جای او بودم با وجود آشفتگیهای فکری فراوان، ذهنم گنجایش این شکست سکوت را نداشت و حتما آن را از بین میبردم.
ـ خب... مثل اینکه یه سری سوال درباره پیتون داشتین. در خدمتم.
ـ بله. البته یه سری سوال نه. میخوام همه چیز رو درباره ایشون بدونم. ابتدا لطفا بگین، ایشون رو از کجا میشناسین و چهطور باهاشون آشنا شدین.
ـ من یه کارخونهٔ پارچه داشتم؛ در اطراف شهر. دنبال کسی میگشتم تا کار فروش و صادرات اون رو به عهده بگیره. از طریق چند تا واسطه با آقای پیتون آشنا شدم و شرکتشون. البته اون زمان شرکت نوپا بود و شهرت الان رو نداشت. بعد از یه مدت هم آقای پیتون ازم خواستن سهامدار شرکت بشم و حالا هم که یکی از اعضای هیئت مدیرهام.
ـ آقای پیتون چهجور آدمی بودن؟
ـ به نظرم ایشون دو تا شخصیت داشتن. تو کار جدی و سرسخت بودن. کافی بود کوچکترین اشتباهی بکنی، چه دوست بودی چه فامیل، کوتاه نمیاومدن. از اون طرف بیرون این دیوارها، آدم مهربون و دلسوزی بودن. خیلی هم زود به دیگران اعتماد میکردن. سر همین اعتماد کردنهای بیمورد بود که پای شرودر به شرکت باز شد.
حرکت تاندول بار دیگر در گوشم پیچید و من که کنجکاویام بر انگیخته شده بود، تلاش کردم در میان صحبتهای آقای میلر نکات مهم را بیرون بکشم. هر چند که میدانستم با وجود صدای ساعت و هیاهویی که بیرون اتاق برپا شده بود کار دشواری دارم. سرم را به طرف پنجره چرخاندم تا از لابه لای پرده و شیشههای مهگرفتهای که گویی دقایقی بعد از بارش باران صبحگاهی را سپری میکرد، به تماشای منظرهٔ بیرون بنشینم. آقای میلر نیز متوجه این ماجرا شده بود. تلفن را برداشت و شماره گرفت. لحظاتی بعد سکوت حکم فرما شد و قائله فروکش کرد. او به نشانهٔ پوزش لبخندی زد و سیگارش را روی جاسیگاری قرار داد.
ـ معذرت میخوام آقای فلیپس. از وقتی پیتون مرده، اوضاع شرکت حسابی به هم ریخته. هم سهامدارها شاکیاند، هم شرکتهای طرف معامله. هر چند فعلا یکی رو جایگزین ایشون کردیم؛ اما زمان میبره تا بقیه بهش اعتماد کنن و همه چیز به حالت سابق برگرده. تازه اگه برگرده. کجا بودیم؟
romangram.com | @romangram_com