#تعقیب_سایهها_پارت_61
دو دل بود پاسخ سوالم را بدهد. این را از چشمانش که مدام روی نقطهای از بدنم متوقف میشد و دوباره به حرکت در میآمد تشخیص دادم. حدس زدم میخواهد هویتم بشناسد که این طور نگاه میکند؛ اما او ناگهان به حرف آمد و خیالات مرا به یک باره باطل کرد:
_شرودر تو کار تجارته؛ یعنی بود. وضعش هم از ده تا امثال من و تو بهتره. هر چند سعی کرد مثل بقیه آدما زندگی کنه، لباسهای معمولی، تاکسی و تراموا... اما من دیدم که با چه گردنکلفتها و پولدارهایی رفت و آمد میکنه. یه سریهاشون اون قدر ثروتمند بودن که میتونستن یه شهر رو بخرن و بفروشن.
از صحبتهای آن مرد چشم سفید که حتی هنوز فرصت نکرده بود دکمههایش را درست کند، تعجب کردم. دیگر برایم اهمیت نداشت که او راجع به من چه فکری میکند. فقط میخواستم سر طنابی که به دستم آمده بود را بگیرم و تا انتهایش بروم. همین کار را هم کردم. از او آدرس محل کار شرودر را پرسیدم؛ اما وقتی اشارهای به جیبم کرد، فهمیدم هنوز نرخش را نپرداختهام. کیفم را از داخل کتم بیرون کشیدم. چند اسکناس در آوردم و با وجود آنکه شک داشتم این مبلغ راضیاش کند آدرس را از او گرفتم.
موضوع برایم جالبتر شد. قاتل در شرکت پیتون کار میکرد و با مقتول همکار بود. نکتهای که همان روزهای اول نیز به ذهنم خطور کرد؛ ولی چون مدرکی در اختیار نداشتم، بیتفاوت از کنارش گذشتم. شرودر با رییس خود اختلاف پیدا کرد و به همین خاطر او را کشت. حال باید میدانستم علت این اختلاف و دشمنی چه بوده است. آیا سر تقسیم پول با یکدیگر به توافق نرسیدند، یا داستان دیگری در میان است؟
در راه چشمم به کافهای خورد که کمی پایینتر از سطح خیابان قرار داشت. با دری کوچک که اگر دقت نمیکردی نمیتوانستی آن را در میان تابلوها و ساختمانهای بزرگ اطرافش پیدا کنی. آنجا بهترین مکان برای تعویض لباس و ساختن هویتی تازه جهت ورود به شرکت بود. از امثال آن مرد چشم سفیدی که دقایقی پیش دیده بودم، میشد به راحتی میشد با ساختن قصهای یا با چند اسکناس حرف کشید؛ اما مطمئنا آدمهای پولدار و تحصیلکردهای که در شرکت بودند، فریب دروغ مرا نمیخوردند و اطلاعات نمیدادند. مگر آنکه یک افسر آبی پوش لس آنجلس در مقابلشان ظاهر شود.
هنگامی که داخل کافه شدم و از مرد فربهای که پشت میز نشسته بود و آفتاب تمام صورتش را میپوشاند (انگار که از این آفتاب لذت ببرد)، سراغ دستشویی را گرفتم، اخمهایش در هم رفت و به آرامی دست راستش را تکان داد. بدون آنکه چیزی بگوید و دلیل این ناراحتیاش را ابراز نماید. به همین خاطر تصمیم گرفتم در راه بازگشت نوشیدنی خنک سفارش دهم تا هم روحم را جلا بخشم و هم از او دلجویی کنم. کافه خلوت بود. به غیر از پیرمردی که کلاه ملوانان را بر سر گذاشته بود و به نقطهای خیره شده بود کسی را نیافتم. اصلا آنجا شبیه کافههایی نبود که من قبلا دیده بودم. میز و صندلیها خاکی به نظر میرسیدند. دیوارها بوی کهنگی میدادند. انگار ثانیهها در آنجا سریعتر حرکت میکردند. حتی آن پیرمرد نیز هر بار که نگاهش میکرد پیرتر از قبل میشد. شاید علت بدخلقی مسئول کافه نیز همین بود. یا شاید من همچنان تحت تاثیر حال و هوای خانهٔ شرودر قرار داشتم و خود بیاطلاع بودم.
بیرون کافه چند قدم مانده به ماشین، سنگینی سایهای را پشت سرم احساس نمودم و بوی تند و عجیبی که آمیخته با رایحهٔ گرم ادکلن بود. شک کردم. اگر احساسی بیش نبود، میشد آن را همانند توهماتی که تا چند وقت پیش سراغم میآمد تصور کنم؛ اما من مطمئن بودم که قوهٔ بویاییام اشتباه نکرده است. برگشتم؛ ولی کسی را ندیدم. نه پشت ویترین مغازهٔ بغلی که مکانی مناسب برای پنهان شدن بود و نه در میان تک و توک ماشینهایی که کنار خیابان پارک شده بودند. نفهمیدم رهگذری بوده که از من دور شده است یا باز دچار وهم و خیال گشتهام. البته زمانی هم برای اندیشیدن در این باره نداشتم، وقتی قرار بود معمای مرگ اسکوتر پیتون را کشف کنم. با وجود سردرگمی ناچار سوار ماشین شدم و راه افتادم. گمان میکردم آن مرد چشم سفید در صحبتهایش کمی اغراق کرده باشد. اینکه شرودر آن قدر وضع مالیاش خوب باشد که بتواند یک شهر را بخرد، یا با چنان آدمهای گردنکلفت و ثروتمندی حشر و نشر نماید، در ذهن آشفتهٔ من قابل هضم نبود؛ اما وقتی شرکت را برای اولین بار دیدم بر صداقت حرفهایش سر تعظیم فرود آوردم. گذشته از نمای ساختمان که با ترکیب مناسب سنگ و آجر به زیبایی جلا یافته بود و درختان سر به فلک کشیدهای که با چینش خاص خود بهشت را به ارمغان آورده بود، آنچه نظر مرا جلب کرد، سیستم منظم حاکم در آنجا بود. به محض آنکه وارد محوطه شدم، مردی (که نفهمیدم از کجا آمد) با کت و شلوار و ظاهری مرتب، به اصرار ماشینم را گرفت و آن را از محوطه بیرون بردم. هنگام خروج بود که دانستم ساختمان درب دیگری هم دارد که به پارکینگ ختم میشود.
وقتی داخل شرکت شدم کنار در، زنی را دیدم که پشت سکویی سنگی قرار گرفته است. صورتش سفید و براق بود و با حوصله آرایش شده بود. موهایی پر پشت و مشکی داشت و کتی همرنگ با آن مرد نگهبان پوشیده بود؛ یعنی سرمهای با رگههای سفید کار شده روی یقه و آستینهای آن. این هماهنگی و نظم همان چیزی بود که مرا شگفت زده کرد. هنگامی که در مقابلش ایستادم و سراغ کسی را گرفتم تا از او درباره پیتون سوال کنم، در دلم آشوبی به پا شد و دعا کردم که از من کارت شناسایی نخواهد؛ چون در این صورت دستم رو میشد. شانس با من یار بود و آن دختر که صدای ملایمی هم داشت، به تماسی کوتاه با فردی به نام میلر بسنده کرد و راه ورود برایم هموار شد. از آسانسوری که او نشان داده بود استفاده کردم و بعد از شنیدن آهنگی آرامش بخش ضمن مرور آنچه که به دنبالش بودم، در طبقه پنجم پیاده شدم. بر خلاف سایر ادارات، در شرکت پیتون خبری از راهروهای پیچ در پیچ و اتاقهای تو در تو که باعث سردرگمی مراجعین میشد خبری نبود و من اتاق آقای میلر را به راحتی در میان اتاقکهای چارت بندی شده و در انتهای سالن پیدا نمودم. این مسئله هم به غیر از سیستم منظم شرکت، یکی از همان مواردی بود که سبب خرسندی من شد. در توسط زن سبزهای که منشی آقای میلر بود و به سختی راه میرفت گشوده شد. او یکی از پاهایش شل میزد و به نظر مادرزادی دچار چنین مشکلی بود. چهرهٔ بشاش و دخترانهاش که او را سر حال نشان میداد، تلنگری بزرگ به من زد. چرا که من در طول این مدت، چه در از دست دادن خانوادهام و چه در روزهای کابوس بار جنگ جهانی دوم، زندگی را برای خود جهنم ساخته بودم. بر عکس آن دختر که به زندگی از زاویه دیگر نگاه میکرد و من نیز رد این نگاه را از چشمان مهربانش پیدا نمودم.
آقای میلر که جلیقهٔ دودی رنگ و تک دکمهای به تن داشت و سرگرم پروندههایش بود، از جا برخاست و همزمان که جعبهٔ طلایی سیگارهای برگش را سوی من گرفته بود به من خوش آمد گفت: سلام آقای...
و انگار که نامم را از روی یونیفرمم خوانده باشد ادامه داد: فلیپس. درسته؟ سیگار؟
romangram.com | @romangram_com