#تعقیب_سایه‌ها_پارت_58

گفتم: نه... اتفاقا حالم خیلی‌ هم خوبه. برای اولین بار تصمیمم رو گرفتم و می‌خوام اون کاری رو که درسته انجام بدم. راستش اومدم این‌جا تا برام دعا کنین. این کار رو می‌کنین، نه؟

دوباره به چهره‌اش چشم دوختم. از این نگاه کردن‌ها حتی بیشتر از شنیدن صدای آرامش بخشش لذت می‌بردم. همانند کودکی که تشنهٔ محبت است و هر چه نوازش می‌بیند سیراب نمی‌گردد.

فردا صبح مقابل درب خانه کنار صندوق پستی که در این چند سال او نیز همانند من طعم تنهایی را چشیده بود، کادیلاک آبی رنگی را پارک شده و بدون سرنشین یافتم. در آن ساعت از روز که دقیقا نمی‌دانستم چه ساعتی است، چنین چیزی برایم عجیب نبود و توجه‌ام را جلب نکردم. مخصوصا به خاطر فروشگاه مواد غذایی که کمی پایین‌تر قرار داشت و هر روز هفته شلوغ بود؛ اما هنگامی که کنار آن ایستادم تا تاکسی بگیرم، چشمم به کاغذ زیر برف پاک کن خورد. ابتدا گمان کردم نامهٔ تهدید آمیز دیگری است از جانب فردی نا‌شناس. مانند‌‌ همان نامه‌ای که آن روز در مقابل رستوران مایبل روی شیشهٔ ماشین اداره نصب شده بود؛ اما وقتی نام رالف را در پایان آن خواندم خیالم راحت شد.

"اگه یه خط روش بیفته موهات رو می‌کنم."

این تنها کمکی بود که من بعد از مشاجرهٔ آن روزم در بیمارستان انتظار داشتم؛ اما هفتهٔ گذشته، نه اکنون که همه چیز تغییر کرده بود. خون فرد دیگری بی‌گـ ـناه یا گناهکار ریخته شده بود. من مصمم‌تر از قبل شده‌ بودم و قصد داشتم تا ته این ماجرا را بروم. هانت هنوز به پیروی از قوانین خشک اداری اصرار می‌ورزید و رالف که همچنان خیال همکاری با من را نداشت. و این مورد آخر از بقیه غیر قابل پیش‌بینی‌تر بود.

لبخندی که بیشتر به نیشخند شباهت داشت زدم و به دنبال سوییچ گشتم. نگاهی به اطراف انداختم. زیر برف پاک کن، درون رینگ لاستیک‌ها. ماشین را دور زدم و همه چیز را با دقت از نظر گذراندم. خم شدم؛ ولی به حدی که تنها کت شلوار آراسته‌ام روی آسفالت قرار نگیرد و خاکی نشود. دستی به زیر بدنه کشیدم. واقعا رالف آدم عجیبی بود. او دوست داشت همه چیز غیر عادی و هیجان انگیز باشد. از‌‌ همان روز اول هم که خود شخصیتش را معرفی کرد، دانستم علاقهٔ زیادی به فیلم‌های پلیسی دارد. او سوییچ را‌‌ همان جایی پنهان کرده بود که عقل آدمیزاد به آن نمی‌رسید. برایم جای سوال بود چرا با وجود این همه علاقه و شور و شوق، او از عاقبت کارم می‌ترسید و مرا تنها گذاشت. در را بازکردم و چمدان کوچکم را روی صندلی شاگرد انداختم. قرار بود من نقش یک آدم ثروتمند را بازی کنم که برای ادای دینی می‌خواهد شرودر را ببیند. نقشه‌ای که هر چه بیشتر به آن فکر می‌کردم، بیشتر به سادگی و احمقانه بودنش پی می‌بردم. فکر بهتری هم به ذهنم نمی‌رسید، وقتی که نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقاتی بیفتد و با چه کسانی ملاقات داشته باشم. شاید اگر افکارم پریشان نبود و از دید ماموری که به قصد جمع‌آوری مدارک و خود شیرینی خدمت مافوقش به موضوع نگاه می‌کند نگاه می‌کردم، موفق‌تر می‌بودم. در آن لحظات تنها به صحبت‌های پدر پیتر که هر لحظه در ذهنم زنده می‌شد و به ضربانی درون سینه‌ام که متفاوت با تپش قلب بود، دل بستم و کارم را شروع کردم. وقتی به خانهٔ شرودر رسیدم قبل از آن‌که پیاده شوم، از آینهٔ عقب نگاهی به خود انداختم و هنگامی که خیالم از بابت سر و وضعم که در اثر وزش باد احتمال می‌دادم به هم ریخته باشد راحت شد، از ماشین پیاده شدم.

همین که درب ساختمان را گشودم، نگاهم به صندوق پستی افتاد که پایین پله‌ها روی دیوار نصب شده بود. همانند روز اولی که برای دستگیری شرودر آمده بودم و نمی‌دانستم قرار است شاهد چه جنایت‌هایی باشم. زیر لب به این دقیقه‌های بی‌رحم که به سرعت و بدون اعتنا به آدمیزاد می‌گذشتند، ناسزا گفتم و دوباره به طرف پله‌ها حرکت کردم. در میان راه بوی عجیبی پره‌های دماغم را به حرکت در آورد. گمان کردم همسایه‌ها فراموش کرده‌اند زباله‌هایشان را بیرون بگذارند و به آن‌ها نیز ناسزا گفتم؛ اما دقت بیشتری که کردم، فهمیدم آن بو عجیب‌تر و پیچیده‌تر از تصورات من است. سوز سردی شروع به وزیدن کردن و تن خستهٔ مرا احاطه نمود. فریادی که از دیوار‌های رنگ شده و کثیف ساختمان به گوش می‌رسید، رویایی را در ذهنم زنده می‌کرد که به واقعیت شباهت داشت. احساس کردم در سردخانه‌ای خفقان زده قرار دارم و آن ناله‌هایی که مدام در گوشم وز وز می‌کرد از جانب شرودر بود که در آن حوالی پرسه می‌زد. و هر دمی که به بازدم تبدیل می‌شد، ترس این توهم دروغین بر من بیشتر می‌گشت. چشمانم را باز و بسته کردم به پنجره‌ای که با پرده‌ای کوتاه پوشیده شده بود پناه بردم. خواستم پنجره را باز کنم تا روحی تازه در آن فضای گرفته دمیده شود؛ اما همین که پرده را کنار زدم صدای ناهنجاری از چوب پرده بلند شد و مرا به عقب راند. سرانجام با هزار زحمت پنجره را باز کردم و با له له هوای تازه را استشمام کردم. هنوز حالم کاملا جا نیامده بود که دوباره صدایی شنیدم. این بار نترسیدم. هوای خنک هوشیارم کرده بود و فهمیدم صدای پای کسی است که از طبقه بالا می‌آید. سر برگرداندم. چشم سفیدی را دیدم. درشت و خیره وار که برق نگاهش همانند گربه‌ای بود که قصد حمله داشت. ترس از چشمانش پا‌هایم را سست کرد و زبانم را از کار انداخت. می‌دانستم انسان است. پیراهن چروکیده‌ای که به تن داشت و حتی دکمه‌هایش را با عجله و نا‌مرتب بسته بود تشخیص دادم؛ اما ترسیدم از او چیزی بپرسم. تا آن‌که خود وقتی به پاگرد رسید خطابم کرد: با کی کار داری؟

بار دیگر به چشمانش نگاه کردم. این بار توهم نبود. یکی از چشمان آن مرد مصنوعی بود و به رنگ سفید. البته دیگر برق سابق را نداشت و ترس مرا ریخت.

دوباره سوالش را تکرار کرد و من به خود آمدم: با آقای شرودر کار دارم. ارول شرودر. هر چی زنگ می‌زنم در رو باز نمی‌کنن.

ـ: اگه بدهکاری برو به عشق و حالت برس. اگه هم طلبکاری که.... دستت به هیچ جا بند نیست.


romangram.com | @romangram_com