#تب_آغوش_سرد_پارت_67

ازت خبری نبود.؟
به صورت قشنگش لبخندی زدم گفتم:مامان همه چیز رو برات تعریا میکنم.
البته ماجرای دروغ کار کردن توی جنوب را میگفتم.
خونمون ین سالن کوچین و دوتا اتاق دا شت و آ شپزخونه ای که درش روبه
حیاط بود ٬داشت.
کفش هام رو در آوردم گوشه جا کفشی گذاشتم و نفس عمیق کشیدم و داخل
شدم
هنوز بخاری گاز س وز روش ن بود مامانم بدس رمایی بود چون ما خونمون تا
آخرای اردبیهشت ماه گرم بود.
وارد اتاقم شدم همون جور دست نخورده بود.
وسایلم را داخل اتاق گذاشتم مانتم رو با ین لباس جدید عوض کردم.
هنوز کمی ش کمم بزرگ بود ترجی دادم لباس گش ادی بپوش م تا ین وقت
مامانم شن نکنه.
اتاقم کوچین بود ولی همینم حس آرامش بهم میداد.
ین تخت کوچن ین نفره گوش ه اتاقم بود وچند تا پتو روش . ین کمد پر از
کتاب های دانشگاهیم . پنجره کوچین اتاقم روبه حیاطمون باز میشد .
نفس های راحتم را بیرون دادم وین لبخند به خودم توی آینه قدی اتاقم زدم و
بیرون اومدم.
مامانم با سینی پر از تنقلات از آشپزخونه بیرون اومد.

romangram.com | @romangram_com