#تا_آسمان_پارت_613
_مزاحمم نیستی کار خاصی هم نداشتم اتفاقا..
هر کاری کرد نتوانست بزاقش را بی صدا ببلعد׃میخواستم اگه میشه ببینمت... بایدباهات حرف بزنم درمورد همون مسئله ای که دیروز بهت گفتم.
_هر وقت که بخوای...هر چی که بگی.
گرد شدن چشمهایش را خودش قشنگ حس کرد. نگاهی به اسکرین انداخت.اشتباه که نگرفته بود. صدا هم صدای خودش بود.
شک داشت ״باشه ای״ که گفت به آنسوی خط رسیده باشد.صدای بلند خنده های او,آخرین چیزی بود که قبل از بوق شنید.چند ثانیه گوشی به گوش همانجا ماند. کف دستش را گذاشت روی پیشانی عرق کرده اش׃خدایا خودت به دادم برس.
مشتهای پر آبش را پاشید روی صورت داغش. دست کشید روی چتریهای بلند شده اش
و فرستاد بالا.
چشمهایش را توی آینه باریک کرد و موزیانه زل زد به خودش׃غلط نکنم کاسه ای زیرنیم کاسشه....
راه افتاد سمت آشپزخانه׃آب و هوای کیش انگارحسابی به مخت ساخته جناب مهندس.
پرده ی رقصان و در باز تراس را که دید دستش روی یخچال ماند.
قدمی با احتیاط جلو رفت واز پس پرده گردن کشید. چشمهایش داشت از کاسه میزدبیرون وقتی که لرزش شانه های او را دید.
بالارفتن حرارت تنش را لحظه به لحظه حس میکرد و داغی توی سرش را. آنقدری که حس کرد از گوشهایش آتش فواره میزند:واقعا که...
romangram.com | @romangram_com