#تا_آسمان_پارت_614

دست به سینه ایستاد در برابرمهراد׃خونه بودیو صداتو در نمی آوردی..?من مسخره ی توام?نمیتونستی یه کلام بگی بیا تو تراسم?

نگاهی به لب تاب بازو پوشه ها و کاغذ پاره ها ی روی میزانداخت ׃اصلا چرا خونه ای شما?این وقت روز مگه نباید تو شرکتت باشی?

میان خنده صدایش تکه تکه شد׃امروز تعطیل رسمیه.....هم امروز هم فردا.

ضایع شده بود وبدترازآن به طرز مضخرفی هم عصبانی بود. دست به کمر شد׃هه....

منو باش چقدرم نگران این بودم که یه وقت مزاحمت نشده باشم....نشسته بودی اینجا وداشتی به ریشم میخندیدی?

نگاهش کرد. لعنتی هنوز داشت میخندید.با آن لبهای چفت و بست شده از زور خنده ...با چشمهای پر ازبرق شیطنتش....

دستهایش را مشت کرد تا مبادا نکوبد توی سراو.جیغ کوتاهش را میان دندانهایش نگه داشت׃چی خنده داره?

با انفجار خنده ی او دومتر پرید بالا.سرش امروز به کدام دیوار خورده بود که اینطورخوشمزه گی میکرد?

گردنش را انداخته بود به پشت. صورت سبزه اش از فشار قهقهه ی رها شده ,رنگ گرفته بود.

به لرزش عضلات سینه اش زیر تیشرت سفید نگاه کرد و گوشه ی چشمهای خیسش.

حرصش گرفت . لگدی به پایه ی صندلی او زد و چرخید.قدمش توی هوا ماند و دستش عقب کشیده شد׃بشین.

هنوز میخندید اما آرامتر و کنترل شده تر׃عصبانی نشو.....


romangram.com | @romangram_com