#تا_آسمان_پارت_611
صدای هاله با خنده همراه شد׃ندید پدید... با بابا حرف زدی?
فرقش را خارید و چتری هایش را به هم ریخت׃اووهوم... پس فردا میرم نظام پرستاری مدارکمو تحویل بدم.
صدای غر غر آلا له نزدیکتر شد׃برو ببینم چه میکنی... با برادر مرادی هم صحبت کن.. فردا دبه نکنه مثل دانشگاهت.. والا دیگه.
خودش هم از همین میترسید. از دیروز هی گوشی را برداشته تا به مهراد زنگ بزند وهی پشیمان شده بود.
_ یه کم خرش کن.. از اون زبون وامونده هم یه استفاده ای بکنی بد نیستا.... اون چشو چالتو به کار بنداز... شاید یه فرجی حاصل شد... یه هو دیدی گیرنده هاش فعال شد ویه شبه ره صد ساله رفتی.
اخم کرد:عمرا... میخوام صد سال سیا گیرنده هاش کار نکنه....
هاله پیش پیش هایش را قطع کرد و جیغ خفه ای کشید ׃بی عرضه ای دیگه....
مکثی کرد و نفسی کشید׃میگم آسی بیا یه کار دیگه کنیم... نصفه شبی یه دونه از اون جیغای فرا بنفشت بکش و بکشونش تو تختت...مردا جون میدن واسه این جور سوپر من بازیا جون خودت... توام که اشکت دم مشکته دوتا دونه ازاون خوشگلاش بچلون روصورتت.. بعدشم بپر تو بغلش و بگو خواب بد دیدم.. اونم سرتو میچسبونه رو سینه اشوو میگه هیسسس .. هیچی نیست عزیزم...من پیشتم.
هاله از آن طرف کرکرش را به راه انداخته بود.
_گم شو برو به بچت برس و ازاین نسخه ها واسه کاوه جونت بپیچ..
_تو لیاقت این از خودگذشتگی های منو نداری...منه بی عقلو بگو که دارم تجربیات ارزندمو مفت و مجانی در اختیارت قرار میدم.
خندید׃ تجربیاتت به درد عمت میخوره....قطع کن دیگه کار دارم.
romangram.com | @romangram_com