#تا_آسمان_پارت_610
شنیدن صدای هاله توی این لحظه ,آخرین آرزوئی بود که میخواست بر آورده شود:چیه هاله?
_زهر مار چیه هاله... درد چیه هاله...جای سلا م دادنته.?
غلتید روی شکم و خنده اش را ول کرد توی ملافه׃کارو زندگی نداری تو کله ی سحر..?
_ببخشید شما کجای ایرانی که الان صبحه... بگومنم بیام یه سر... والا تو اصفهان که یازده و نیمه ظهره.
تکیه داد به تخت و بالش را بغل کرد. صدای نق و نوق آلاله از آن سمت ته مانده ی خواب را هم از چشمهایش گرفت׃الهی قربونش بشم من... بیداره?
_اصلا مگه میخوابه.?کاوه شیفتشو تحویل داد و الانم نوبته منه تا ساعت یک که ساره بیادو ببرتش بالا.
بالش را فشرد روی دلش و بلند بلند خندید׃ای جانم... داره انتقام منومیگیره.... بزرگ شده?
صدای ذوق زده ی هاله سرحالش آورد׃آره خاله جون... یه سانت قدم بلند شده و دویست گرمم وزنم.
_ظاهرا تو این مورد آخر به مامانش رفته.
_چشم نداری ببینی ?کور شود هر آنکه نتوان دید ....عقده ای بیچاره... دیروز چیکارکردی?بدون من خوش گذشت?از گزایی که فرستاده بودم کوفت کردی?
بالش را پرت کرد روی تخت و پاهایش را بیرون گذاشت׃جات خالی... گزاهم عالی ..
تا جا داشت خوردم.... باقیشم آوردم با خودم.
romangram.com | @romangram_com