#تا_آسمان_پارت_578
صدای سوزان بود که از گذشته بیرون کشیدش.
پلک زد اما برنگشت: میشنوم.
-اینجا رو که میبینی یاد چی می افتی؟
حس میکرد هیچ میلی برای واگویی گذشته ندارد:کجا دقیقا؟.
- یعنی میخوای بگی نمیدونی منظورم به چیه؟
با خباثت لبخند زد و دست سوزان را گرفت و کشید روی صندلی کناری اش:یاد نخ دادنای تو.
جوش آورده بود اینرا از حرارت چشمهای براق او فهمید: من کی به تو نخ دادم؟
گوشه ی ابرویش تابید بالا: اووم... حق باتوئه نخ نبود... طناب بود.
صورتش را چرخاند و نگاهش را دوباره داد به روبه رو: زوم کردن تو چشای یه مردو خندیدن تو صورتش اسمش نخ دادن نیست پ چیه؟والا هر وقت برگشتم یه چیزی به حامد بگم نیشت باز بود و داشتی منو قورت میدادی.
سوزان جیغی نمایش کشید و کوبید روی کتفش: من فقط سعی کردم متمدنانه رفتارکنم وبه عنوان کسیکه که یه هفته ست تو خونت خورده و خوابیده ازت تشکر کرده باشم....فک نمیکردم اسم این کار نخ دادن باشه.
تک خنده ی بی حوصله زد و ایستاد: عجب ؟ پس با این حساب آزیتام باید براتشکرازم نصفه شبی می اومد تو...
نوچی کرد و جمله اش را برید.
romangram.com | @romangram_com