#تا_آسمان_پارت_577

یکی در حد خودش و دختراش.... یکی که بیرون از خونه چادرشو بکشه تا پشت چشاش... نه یکی مث منو....

نسیم گرمی میخورد روی پلکهایش و بوی موج و مرجان را می چرخاند میان نفسهایش.

سرش را چرخاند تا روی صورت سوزان دست خودش نبود اما کلامش به طعنه ازمیان لبهایش خارج شد:یادمه پارسال گفتی مادرشاهین مرده....

سوزان بود که نگاهش را دزدید. سرش راعقب کشید و شانه هایش را چسبید:من خیلی وقته که دست از سر گذشته بر داشتم مهراد...

پوزخندی زد:ولی انگار گذشته دست از سرت بر نداشته

-اگه منظورت به دیشبو اومدن شاهینه... باید بگم که اومده بود تا صحبت...

کف دستش را گرفت مقابل دهان سوزان: سسس.... فعلا نمیخوام چیزی بشنوم. به وقتش سراغ اونم میریم.

توی سکوت گوشش را داد به صدای امواج .

روزها و شبهای زیادی را همینجا روی همین صندلی نشسته وبی حرکت زل زده بود به خلیج.لحظه هایی که جز هَزار هیچ کس نفهمید که برایش با چه عذاب دردناکی گذشت.

تصویر دور شدن همیشگی "او" میان زمستان شهری یخ زده.....

تصورآینده ی ناممکنش با" او" و تمام لحظه هایی که می آمد...میگشت به دنبال " او"وهرگز پیدایش نمیکرد.......

-مهراد؟


romangram.com | @romangram_com