#تا_آسمان_پارت_579
رنگ پریده وچشمهای لرزانش را که دید دلش سوخت. دماغش رافشرد:میدونم نیتت خیر بود عزیزم... ولی متاسفانه این نسخه تو ایران جواب نمیده.
جلوتر از سوزان راه افتاد و ازپله ها بالا رفت.صورتش راشست و درازکشید روی تخت.با گوشه ی چشم بر اندازش کرد. با آن تن پوش تابستانه ی سفید, پوست برنزه وصافش جلوه ی بیشتری پیدا کرده بود.
بی هدف کانالهای ماهواره را بالا و پائین کرد. دلش تاب نیاورد.کمی کنارکشید و زدروی تشک:بیا اینجا... بیابگو چیکارا کردی امروز....
سوزان شانه ای بالا انداخت ونزدیک شد: هیچی...رفتم یه کم تو پاساژا چرخیدم.
ولوم رابیشتر کرد و حواسش را داد به صفحه ی ال سی دی ورقص خواننده ی عرب.
سوزان بود که بازویش را برداشت . سرش رااز زیر آن رد کرد و گذاشت دور گردن خودش . خندید و با انگشت کشید ازبالا تا پائین روی گلویش: یه چیز..خیلللی خوشگل گرفتم اگه ببینیش... فقط اگه ببینیش.....
سرش رابارضایت تکان داد: خوبه.
ازآنطور تعریف کردن باآب و تابش و آن لحن اغواگر و کشدارش حدس میزد که جزوکدام دسته از خریدهاست.
-نمی پرسی چی گرفتم؟
یک"نه"غلیظ تا پشت دندانهایش آمد و ایستاد:چی؟
سوزان به زانو نشست . خودش رابالا کشیدو شانه هایش را از حصار تن پوش سفیدرنگ و براق آزاد کرد.
چشمهایش ازست ریشه ریشه ی سرخ رنگ روی تن او بالاتر رفت. مقصد چشمهای سیاه سوزان , لبهایش بود.
romangram.com | @romangram_com