#تا_آسمان_پارت_533

گوشی اش داشت می لرزید. سوزان بود. نه رد کرد. نه جواب داد. گذاشت تا زنگ بخورد,آنقدر که صفحه ی روشنش تاریک شد..

فرمان را محکمتر چسبید.کمی تنبیه و کم محلی برایش لازم بود.خودش قهرمیکرد. خودش هم آشتی.خودش فکر میکرد, خودش هم نتیجه گیری.

هرچند که همیشه همین بود,اما این اواخر کمی پارا از گلیمش فراتر گذاشته بود. ظاهرا نیازداشت تا دوباره حد و مرزها رابرای او دوره کند.

گازرابیشتر فشرد. انداخت روی پل. صفحه ی دوباره روشن شده ی گوشی کنج لبش را باپوزخند کج کرد.توی این سالها آنقدری این زن را شناخته بود که مطمئن بودتا جوابش رانمیداد بیخیال نمیشد.

هندزفری را گذاشت و با سرفه ای صدای خشک و جدی اش را باز کرد:بعله؟

-تولد ت مبارک عشششقممم...!

هیجانش ساختگی بود. اینراهم مطمئن بود.کوتاه جواب داد:مرسی.

-سر صبح پیام دادم...چن بارم زنگ زدم..ولی جواب ندادی....خواستم بیام پیشت.... گفتم اولش زنگ بزنم ببینم کجایی... بعد بیای دنبالم باهم بریم آپارتمانت.

لنگه ی ابرویش تاب برداشت. چه با ملاحظه. قبل ترها برای رفتن هماهنگ نمیکرد.

سوزان توی همین یک هفته بیخبری احساس خطر کرده بود؟

بوق کوتاهی برای راننده ی رو به رویی که داشت از مسیرش منحرف میشد زد و فرمان را شکاند:شرمنده ...گوشیمو چک نکردم....

بی حوصله بود. بحث را عوض کرد:چه خبرا....مامانتو بردی نوارقلبی؟


romangram.com | @romangram_com