#تا_آسمان_پارت_534
کمی سکوت و بعد دوباره صدای سوزان اینباراو هم بی حوصله: آره بردمش.... خیلی رضایت بخش نبود.... الان کجایی مهراد؟
پوف بی صدایی کرد و نگاهش را ازکشتیهای شناورگرفت: غازیان.
-نگو که داری میری شرکت؟
تعجب ریخت توی صدایش: ببخشید پس کجا باید برم؟
"مهراد"ش را با حرص خفه ای کشید آنقدر که مجبورشد گوشی را از گوشش دور کند.
-امررروووز؟واقعاکه.....کلی برنامه ریزی کردم واسه امروز....من این چیزا حالیم نیست.....یه امروزو باید بیخیال شرکتو وجلسه و رستورانو اینا بشی... گفته باشم...امروزمال منی...تمام و کمال.
پیچید داخل خیابان شرکت.امروز؟
محال بود...محال.
فکر و حواس لعنتی امروز جای همیشگی نبود.مانده بود آنجا. در انتهای کوچه ای بن بست.پشت دیوارهای خانه ای سفید... میان همان اتاقی که دستهایش را هم جا گذاشته بود... روی نرمی تارهایی سیاه.
سوزان بود که اسمش راصدا میزد:مهراد؟حواست با منه؟
نگه داشت مقابل درب ورودی شرکت.:شرمنده امروز واقعا درگیرم.... بمونه برا فردا.
قسم میخورد که چشمهای ریزشده اش را دوخت به صفحه و دوباره بالا آورد , وقتی که آنهمه صدایش با تاخیر رسید:فردا..؟ حالت خوبه واقعا؟
romangram.com | @romangram_com