#تا_آسمان_پارت_532

برای این سوال جوابی نداشت. حداقل نه حالا.

شانه های آسمان را گرفت و با فشاری برش گرداند روی بالش: بخواب... حالت خوب نیست.

مقاومت کرد و سرش رابه معنی "نه" تکان داد:تو نمیدونی تنهایی چه دردیه.....هیچ وقت نمیتونی بفهمی....هیچوقت نمیتونی درک کنی چی میگم....توی این دو سال درد عذاب وجدان زندگیمو نابود کرده....ازلحظه ای که رفت انگار یه رعشه ی همیشگی...یه ترس دائم ریخته توی تنم.... داره توی تک تک سلولها ی بدنم میچرخه ومثل خوره روحمو خالی میکنه...

پلک فشرد وجوی تازه ی اشک را راهی چانه اشک رد:وقتی که رفت دیگه به هیچ چی فکر نمی کردم....نه به غم چشماش تو لحظه ی آخر... نه به دیگه نبودنش....

نه به حسرتی که برام گذاشت...فقط به گورلی فک میکردم که جای من بود اما قسمت محمدم شده بود.

به چشمهای او نگاهش را دوخته بود. به دانه دانه ی اشکهایی که میریخت.عجیب بود که گریه هایش.... حرفهایش... حتی صدایش برای نخستین بار این حس راتوی سینه اش بیدار کرده بود....حس همدردی!

نگاه آسمان چرخید و با درماندگی چشمهایش را پیدا کرد:ببخش مهراد... ببخش که اومدم توزندگیت.....فکر نکرده بودم اینجوری بشه.... فکرشو نکرده بودم.

آسمان بود که دستش را روی تشک سفت چسبید.انگار که دست آویزی بود و میترسید که این آخرین پناه را هم از دست بدهد:طلاقم بده مهراد... طلاقم بده و این عذابو تمومش کن.

اینرا گفت وسرش را جلوتر کشید.پیشانی اش راروی دستش گذاشت و با صدای بلند گریه کرد.

درد توی گریه های او داشت سینه اش را میسوزاند. انگار که تکه ای ازقلب خودش را آتش زده باشند.

انگشتانش با تردید پیش رفت... مطمئن از تصمیمی که سرانجام گرفته بود, تارهای سیاهش را نوازش کرد.

***


romangram.com | @romangram_com