#تا_آسمان_پارت_531
تکانی به پاهای مرده اش داد,ولی قبل ازبر خاستن,دستی شانه اش را عقب کشید.
برگشت....نگاهش کرد. رد اشک هنوز روی صورتش ,می درخشید.
نگاهش پائینتر لغزید. رو بالشی سرمه ای ازاشکهای او تربود و به سیاهی میزد..
لبهایش و قبل ازآن چانه اش لرزید:حا..حالش...خوب نبود.... از بعد ازظهر.... اومده بود...خونه....نمیدونم...چش...بود... شب هر وقت از خواب پریدم ... دیدم چشاشو دوخته به سقف..
سرآسمان روی بالش چپ و راست شد. با این کار جوی اشک از گوشه ی چشمش راه بازکرد تا روی گوشش:گفتم نریم محمد.... گفتم بمونه برا پنج شنبه ی بعد...
هر کار ی کردم... حریفش نشدم...نگفت دردش چیه.... نگفت.
چشم توی چشمهای او چرخاند. رنگ مردمکهایش از همیشه روشن تر بود و صیقلی تر.
-ماشین خودشو شب قبلش داده بود دست حاجی.... با دویست و شیش رفتیم....تو خروجی رشت کم مونده بود بریم زیرتریلی.
پلکهای خیسش را بست و دوباره که باز کرد پرشده بود ازاشک: انگار به دلم افتاده بود....انگار میدونستم این رفتن برگشتی نداره....دلم از صبح هی به هم میپیچید....
حال خودمم خوب نبود...خودش ازم خواست بشینم پشت فرمون.... التماسش کردم برگردیم... هیچی نگفت... فقط خندید ...واسه بارآخرخندید و پیاده شد...
نفسش از فشار بغضی که مهار کرده بود تکه تکه شد:نفهمیدم یه لحظه چی شد....نفهمیدم.....فقط یه بار چشمامو واکردم و... وقتی صورت غرق خونشو دیدم دیگه هیچی نفهمیدم.
فشار انگشتان آسمان بیشتر شد. حالا با هر دودستش بالای ساعدش را چسبیده بود.سرش رااز روی بالش کند:نمیخواستم اینجوری بشه....به خدا نمیخواستم.... باور میکنی حرفمو؟
romangram.com | @romangram_com