#تا_آسمان_پارت_505
انگشت اشاره اش را چرخانددور لبه ی استکان گرم . نگاهش را دوخت به مایع طلایی توی استکان. چای های مثل همیشه کم رنگ حاج خانوم.چشمهایش رفت بالاتر.
مهراد داشت با آش توی کاسه اش بازی میکرد. قاشق نیمه خالی را برد سمت دهان وکاسه را با پشت دست عقب داد׃ببینم اگه شد....چشم میام وهر جا خواستین میبرمتون.....اگرم نرسیدم خبرتون میکنم.......
مهرادسرش را بلند کرد.نگاهش چند ثانیه طولانی تر از همیشه روی چشمهایش توقف کرد و بعدبا چشم اشاره زد به رفتن.
فوری ایستاد وصندلی را عقب فرستاد .استکان پر را گذاشت توی سینک.
_مرسی مادر جون... دستتون درد نکنه به خاطر آش....
_تو که چیزی نخوردی.....
دست حاج خانوم کمرش را با محبت مالید و پشت سر مهراد از آشپزخانه به بیرون هدایتش کرد. صدایش زمزمه شد׃نگران نباش مادرم... نگران نباش...
همه چی درست میشه... به دلتم بد نیار... هر چی خدا بخواد....
خم شد . شانه های حاج خانوم را بغل کرد و صورتش را بوسید׃باشه
چشم.....خدافظ.....
***
گوشی را روی گوش جابه جا کرد و در کمد را کشید׃اعصابم الان به حدی قاطی پاتیه که حد نداره.... شبا همون یه ذره خوابم ندارم دیگه.....
romangram.com | @romangram_com