#تا_آسمان_پارت_504

وای ازدست این زن.

ته دلش را انگار که دستی چنگ میزد.پوست لبش را آنقدر که دندان زده بود میسوخت.

حاج خانوم نشست وقابلمه لعابی سرمه ای را گذاشت روی میز׃فردارو یادت نره..... عصری هواکه خنک شد بیای بریم....صبحم یه کم لقمه پنیر سبزی درست میکنم میبریم....

_باشه ......میخواین بیام کمک.... سبزی گرفتین ...?بیام پاکشون کنم براتون?

گره ی روسری اش را دوباره بست׃نه مادر کمک نمیخواد که... یه کیلو سبزیه دیگه....مگه چه قد کار داره..?مهراد مادر.. فردا اگه وقت کردی بیا مارو ببر...

مهراد حتی سرش را هم بلند نکرد .چشمهایش زیر اخم ابروهایش گم بود.

_کجا میخواین برین مگه?

_خواهر امام.........خیلی وقته نرفتم زیارت... دلم هوای خانوم فاطمه رو کرده... هروقت هر حاجتی داشتم اونو واسطه کردم و جواب گرفتم......

نذر کردم ... میرم نذرمو ادا کنم...

با کنج لبی کج شده سر بلند کرد و به حاج خانوم نگاهی انداخت׃مگه دعات اجابت شده که میری نذرتو ادا کنی..?

_اینجوری نگو مادر.... برای خواست و اراده ی خدا شرط و شروط که نمیشه گذاشت... دعاهامو کردمو.... دستامو گرفتم رو به آسمونش...

حالا دیگه باقی با خودشه... هر چی رضا باشه.... هر چی به صلاح باشه همون میشه.....آدمیزاد بالاتر از قسمت که نمیخوره ....


romangram.com | @romangram_com