#تا_آسمان_پارت_503
استکانش را گرفت زیر سماور׃چرا.. تو که دوست داشتی?
چای ریخته را گذاشت مقابلش׃پس یه چای لااقل بخور... سهمتو میریزم میبیری...
بی فکرسری تکان داد.
حس مزخرفی ریخته بود به جانش. زوم کرده بود روی حرکت دست و بالا و پائین رفتنهای بی هدف قاشق مهراد.
هیچ وقت فکر نمیکرد روزی برای درک کردن کسی به این همه معادله ی ذهنی ومجهول و معلوم نیاز داشته باشد.
_تابان دیروز زنگ زده بود... تورو پرسید... گفت نتیجه دانشگاه کی اعلام میشه....
چند ملاقه آش کشید توی قابلمه کوچک׃گفتم گمونم پس فردا باشه.....
حاج خانوم حرف میزد و حواس خودش به ریزعکس العمل های مرد رو به رویش بود.
دید که حرکت قاشق توی دست او متوقف شد.
با کشیده شدن صندلی کناری نگاهش را از مهراد گرفت.
_دلم روشنه... ایشالا که قبول میشیو میری دنبال درست......تا بچه دست و بالتو نبسته بخونو از فرصتات استفاده کن....
حرارت تنش را حس کرد و دانه های ریز و درشت عرقی که انگار از تک تک سلولهایش زد بیرون.
romangram.com | @romangram_com