#تا_آسمان_پارت_502

ملاقه را توی قابلمه چرخاند و کاسه را پر کرد.

یکی از همان خنده های ته دلی دلنشینش را زد ونگاهش کرد׃روشون ازین کشکام بریزمادرم.....تازه سابیدمش.....

سرحاج خانوم چرخید سمت مهراد׃برای اون گلدونا زیری یادت رفته بگیری..... سرراه رفتنی یه سر برو زیر گلدونی هم واسشون بگیر...

قاشق نعناع داغ توی دستش شل شد.برایش گلدان گرفته بود?

بی اراده برگشت وبه چشمهای مهراد نگاه کرد که خیره اش شده بود.باورش نمیشد. معنی کارهای عجیب و غریب این مرد چی بود؟ این احساسات یک هوور قلمبیده اش,که میرفت و برایش وقت دکتر میگرفت...

هر چندکه نوشدارو بعد مرگ سهراب بود......پیشنهاد بستنی خوری میداد....

انگار که تمام باورهایش از این مرد همه همین جا میان آشپزخانه ی قدیمی حاج خانوم مثل تکه ای چینی افتاد و هزار تکه شد.

با همان سردرگمی که از لحظه آمدنش توی سرش وول میزد قاشقی به کشک زد وچرخاند روی آش .

_کافیه... کم بریز...

سرش زیر سنگینی نگاه مهراد پائین رفت.صندلی روبه رویی او را کشید و نشست.

_پس برای خودت چرا نکشیدی مادر..?

کف دستش را کشید روی رومیزی.لبخند بی جانی زد׃میل ندارم مادر جون....


romangram.com | @romangram_com