#تا_آسمان_پارت_501

قبل ازباز شدن لبهایش به اعتراض,حاج خانوم آمد توی ایوان.

آب پاش قرمز کوچکش را گذاشت روی پله وایستاد روی پاگرد.

نگاهش با نگرانی و استیصال روی صورتهایشان گشت.لبخند نیم بند روی لبهایش هرچند مصنوعی و سنگین اما صدایش پر بود از هیجان.

دستهایش بازشد׃قربونتون برم من......

حاج خانوم یک قدم تا کفش کن آمد ومحکم بغلش کرد.

برگشت سمت مهراد׃از کجا دارین میاین... ?

مهرادبالاخره مچش را رها کردوجلوتر از همه رفت داخل ׃جایی کار داشتیم.... اومدیم گلدونارم ببریم....

حاج خانوم ذوق کرده بود׃خوب کاری کردین.....چه به وقتشم اومدین....بیاین ... بیاین توآشپزخونه.....

هی پشت هم میخندید. به هول و ولا افتاده بود .

اماخودش آنقدری مبهوت رفتارهای مهراد بود که بی هیچ حرفی دنبال حاج خانوم کشیده

شد تا آشپزخانه.

از جاظرفی دوتا کاسه ی خشک برداشت و گذاشت کنار دستش ׃خوب شد خودتون اومدین.....اتفاقا داشتم به حاجی میگفتم جاتون خالی......میخواستم زنگ بزنم مهراد بیاد آش ببره....


romangram.com | @romangram_com