#تا_آسمان_پارت_506
کنج لبش را جوید׃استرس دارم آیسان....
به جای جواب صدای دری وری های آیسان آمد׃مرتیکه اون راهنما رو واس چی گذاشتن پس ?
بی حوصله سر تکان داد. امکان نداشت پشت فرمان باشد و غر نزند.
_داشتی میگفتی... ..گفتی چی داری... استرس... استرس دیگه واسه چی داشته باشی...?من که مطمئنم قبول میشی... اون همه خر زدی...
اون همه بردمت کلاسو آوردمت..... تو فقط جرات داری قبول نشو....خودم اینبار ازخجالتت در میام.....
گوشی را با سرشانه نگه داشت و رگالی بیرون کشید׃چه دلتم خوشه... درد من مگه قبول شدنمه......من که میدونم نمیزاره برم و همه زحمتامو میده به باد...
اون اگه بدونه این مسئله چقد برام مهمه هر کاری برا نرفتنم میکنه تو که نمیشناسیش.....
نگاهی به برگردان یقه ی تمیز وآهار خورده ی پیراهن مهراد انداخت . حداقل تنهاخوبی اش این بود که شلخته نبود.
حواسش جمع جمله ی آخرآیسان شد.
_ کدوم کارتون بود هی یارو میگفت״من میدونم״....توام اینقده مث اون آیه ی یاس نخون.... میزاره.......
صدایش از قبل بلند تر شد׃چرا نزاره درس خوندنو دانشگاه رفتن تو چیکار به کار اون داره.....باچیزایی که تو ازش گفتی اون الان باید از خداشم باشه تو کمتر جلو چشمش نباشی.....حالا خودمونیم اومدیمو اجازه نداد اونوقت چیکارمیکنی...?
برای پیدا کردن جواب این سوال انگار به کمی سکوت و چند ثانیه زمان نیازداشت.چکار میکرد واقعا؟ کاری هم از دستش بر می آمد.؟
romangram.com | @romangram_com