#تا_آسمان_پارت_489

از لحظه ای که چشمهای یخ بسته ی حاجی را پشت در جا گذاشته بود...از وقتی که

نشسته بود توی ماشین و زده بود به دل خیابانهای شب...

رانده بود... بی هدف.. بی مقصد..آنقدر که نفهمید چطور سر از این گوشه ی خاموش در آورد....

اینجا که میگفتند ته دنیاست.....اینجا که میگفتند خانه ی واپسین است......

نقطه ی طلاقی مرگ و زندگی روی این جاذبه ی گرد....نگاه باران زده اش روی خطوط طلایی خیس بود ... روی نامی که تا ابد مثل داغی روی سینه اش میماند.....

کمرش تا شد وسرتاپای خیسش مچاله....سرش را خم کرد میان سینه ...رد باران روی چشمهایش بود....شره میگرفت توی صورتش....می غلتید و می افتاد.

دست کشید روی سطح سرد سنگ׃آروم گرفتی?

انگشتانش جمع شد ׃راحتی اینجا?......

لبخندش طعم اشک داشت و اشکهایش رنگ خون ׃چطور میتونی مرد....? چطورمیتونی اینقد راحت چشماتو ببندیو بخوابی...?چطور تونستی زندگیتو ول کنی به امون خدا....

ناخنهایش کف دستش فشرده شد.صدایش از میان بغضی نفس گیر بالا آمد׃چطورتونستی زندگیتو بسپاریش دست من....?

مشتش را کوبید روی خیسی سنگ׃مگه نمیگفتی دنیامه... مگه نمیگفتی زندگیمه... پس چی شد...?پس چی شد...کجا گذاشتی رفتی نامرد... کجا گذاشتی رفتی?

مدتها بود که این دهان پربود ازبغض...پربود از حرف... این دهان پربود از فریادو خالی شدن میخواست....


romangram.com | @romangram_com