#تا_آسمان_پارت_490

صورتش را اشک میشست و اشکهایش را باران.

درد پیشانی اش را فشرد روی مشت...چشمهایش را بست׃نمیدونم اونجا چه جورجائیه...... اما مطمئنم از اینجا خیلی بهتره......

خندید׃اینجا بهشت و برزخ نداره داداش... خود خود جهنمه.!

***

پیراهن سیاه چسبیده بود روی تنش.... موهایش روی پیشانی .

پاهای سنگینش را کشیدروی پله ها...کلید را چرخاند...

تاریکی خانه منتظر مانده بود پشت در و پیروزمندانه نگاهش میکرد.چراغ را روشن نکرد... خانه تاریکتراز دنیایش که نبود.

راه رو را رد کرد..... خانه ی تاریک, اتاق تاریکتر.

"آئین چراغهای این خانه خاموشی بود و خاموشی״.گذاشت پنجره بسته باشد و پرده کشیده.

کتش را انداخت روی صندلی و جا گرفت گوشه ی تخت.با انگشتانی قفل شده زل زد به کفپوشهای راه رو.

خودش یک نفر بود وهزاران نفر خسته....

میلیونها نفر غمگین....


romangram.com | @romangram_com