#تا_آسمان_پارت_488

انگار تمام رگهایش آمده بودند توی سرش... انگار که تمام آن پنج لیتر خون هجوم آورده بودند به مغزش.....که هرم آتش از روی صورتش شعله میکشید.

چشمهای سوزانش را جلوتر کشید׃بس کن حاجی... دست از سر منو زندگیم بردار..... بزار به درد خودم بمیرم...

کف هر دو دستش را کوبید روی میز׃گندی که به زندگی من زدین واسه هفت پشتم بسه... بزار دهنم بسته بمونه حاجی...

صدایش را به زیر کشید.....همه ی خواهش و التماسش را ریخت توی نگاهش وزل زد میان سیاهی چشمهای تهی وبی روح حاجی ׃هنوزم دیر نشده حاجی...

هنوزم دیر نشده.... بزار همه چیز همین جا تموم بشه...بزار این گنداب همینجابماسه...دیگه بیشتر از این همش نزن..... چهار ماهه زندگیم شده جهنم...دیگه نمیکشم حاجی... به خدا دیگه نمیکشم....

حاجی از پشت میز بلند شد... ایستاد سینه به سینه اش... خم شد درست مثل خودش وکلمات را کوبید توی صورتش׃من یکبار تاوان حماقت برادرت رو پس دادم...

بار دومی برای من وجود نداره...

انگشتش را جلوی چشمهایش تکان داد׃اینو هرگز یادت نره پسر....

***

اولین باران شهریوری امشب باریده بود....

میان خنکای باد پائیزی اش عطر گنگ برگهای نم زده بود و خاطره ی گس تابستانی که آرام آرام به مرز مشترکش با پائیز می رسید....

باران باریده بود .. از یکساعت قبل...


romangram.com | @romangram_com