#تا_آسمان_پارت_487

از تغییر ناگهانی بحث تعجب کرد...بیشتر از آن از سرعت انتقال خبر.پوزخند روی لبش جا خوش کرد

خبر رسانی ! تنها پدیده ای که در این مملکت با سرعتی شگرف در حال پیشرفت بودجوابش را نداد . درعوض بلند شد و ایستاد.

_حواست باشه محبوبه نفهمه... نمیخوام شلوغش کنه.

یک دستش را انداخت به کراوات و گره اش را قدری شل کرد:تا امروز نفهمیده ..من بعدم مطمئن باشین نمی فهمه.

پشت کرد و رفت سمت در׃خداحافظ....

_دیروز رفته بودم دیدن ساجدی...!

پاهایش چبیسد کف اتاق.....بزاق توی دهانش خشکید.حتی هوای گرفته را هم قادربه پس دادن نبود.

صدای حاجی دور شده بود׃پیش نویس اسناد رستورانو حاضر کرده...وکالت نامه هم تنظیم شده.. فقط منتظر توئه.

آرواره های فکش در حال خرد شدن بودند ,آنطور که دندان به هم میفشرد.

برنگشت....چشمهایش رابا فشار بست...وبا درد باز کرد...چند دم و بازدم عمیق...آنطور که ریه های تنگ شده اش را باز کند......

چرخید...هر قدمی که بر میداشت به منزله ی صدای پتکی بود که درست روی جمجمه اش کوبیده میشد..

دستهایش دوسر میز بازشد... خم شد .... توی صورت این مرد...حرف نزد.. که نالید... که به تمنا افتاد׃حاجی...?! بس کن حاجی... بس کن.... تورو به اون خدایی که میپرستی...... تو رو به اون خونه ای که درشو زدی بس کن....


romangram.com | @romangram_com