#تا_آسمان_پارت_477

ام...برداشتی...داد...می..میزدی...اومدی....عصبا..عصبانی..بودی...

ترسیدم....بگم..

چشمهایش روی صورت او به گردش در آمد.مغزش انگار که خالی شده بود ....حرفی برای زدن پیدا نکرد. نگاهش را از ریزریز دستمالهای روی پای او گرفت و بالاخره استارت را زد.

_ماشین...؟

_نگران ماشین نباش.... بکسلش کردن تا تعمیرگاه....

راهنما زد و فرمان را چرخاند ׃خودم میرم کاراشو ردیف میکنم...

کمی سرش را خم کرد و بیرون را نشان داد׃اون صوتی تصویری اون سر خیابونم مغازه ی خودشونه... پدرش شناسه... ..ازون حاجی بازاریای آبرو دار...

با حاجی دوسته...

پشت سر ماشین روبه رویی ایستاد׃پسره وضعیتش نرمال نبود... نمی خواست گیر...

ویبره ی گوشی روی داشبورد نگاه هر دواشان را چرخاند.

نگاه نکرده هم میتوانست حدس بزند چه کسیست.وقتی که ساعت مقابل چشمش بود.برداشت ...تماس را رد کرد واینبار گذاشت توی جیبش.

دست کشید روی چانه اش.نفسی گرفت ودوباره به حرکت در آمدجو سنگین شده آزارش میداد׃نگفتی اینجا چیکار میکردی.... ?


romangram.com | @romangram_com