#تا_آسمان_پارت_476

آمد׃مگه.....مگه...دس....دست.... خو...خودمه...?

فاصله ی ابروهایش پر شد. بدبختی اینجا بود که خنده اش هم گرفته بود׃دست تونیست پس دست کیه?

جوابی نداددر عوض گریه اش بیشتر شد.نگاهش را داد به تکان سر و پرشهای نفسش.

_اون... اون...

دوپر دستمال کند . کمی خم شد به سمتش و دستمال را روی انگشتان اوکشیدو تکان داد ׃اون کیه ?پسره?

متوجه دستمال شد. فقط یک دستش را از سمت مخالف صورتش برداشت . دستمال را چنگ زد و فشرد روی چشمهایش .

_چی گفت مگه?

کمر راست کرد وتکیه داد به صندلی. دستمال را اینبار فشرد زیر بینی اش׃هر..هرچی...از...ازدهن...دهنش..دراومد....گفت...فحش..فحشم..داد....بد...خیلی....بد....

اخمهایش گره خورد׃بی جا کرد فحش داد.. مگه شهر هرته...? تو چرا زودتر نگفتی حسابشو بزارم کف دستش...?

سرآسمان چرخید و نگاه بی معنی ای را انداخت توی صورتش.

با صورت قرمزو خیس ... چتر یهای چسبیده به پیشانی ...وبدتر از همه آن شال زرد کج شده روی سرش, درست شده بود شبیه جوجه های رنگی زیر باران مانده.

_دو..بار..زنگ...زدم....برنداشتی.....وقتی...وقتی


romangram.com | @romangram_com