#تا_آسمان_پارت_475

آسمان با نفس حبس شده و چانه ای که دو باره لرزیدن گرفته بود برگشت ....واینباربا التماس نگاهش کرد....با استیصال.....با بغضی تازه و اشکی تازه تر.

نفسی گرفت و رها کرد....سرش برگشت و اینبار در را روی چشمهای خیس اوبست.

توی گوشی نگاهی به شماره ی سیو شده انداخت׃فردا باهات هماهنگ میکنم....

پسرک چه تعظیمی هم میکرد׃باشه چشم... بازم شرمنده....از بابت ماشینم خودم کاراشو ردیف میکنم... خیالتون جمع....فقط بیزحمت کارت شمارم داشته باشم...

کارت را گرفت جلوی صورت پسر و چشم چرخاند رویش.

تک گوشواره ی سیاه توی گوشش را که دید سری با تاسف تکان داد. هر چند که وضعیت ظاهر این هم دست کمی از آن یکی نداشت اما حداقل عقلش سر جایش بود.

پشت به او کرد و نشست توی ماشین.

بازدمش را نگه داشت میان حفره ی دهان .مکثی کردو پرصدا رهایش کرد.نگاهی به آسمان انداخت.صورتش را گرفته بود پشت دستهایش و زار میزد.

آنطور که خم شده بود سرش فقط کمی با داشبورد فاصله داشت.دستش رفته بودروی استارت که ماند.

برگشت .....آرنج زد روی فرمان و دست به چانه تماشایش کرد׃ الان این گریه هابرا چیه دقیقا?

اعصاب زر و زورش را نداشت. آنطور که مثل بچه های سه ساله نفس میشکست ودل میزد:تمومش کن لطفا

بدون تغییر پوزیشن صدای گرفته و بریده اش از آن پائین


romangram.com | @romangram_com