#تا_آسمان_پارت_461

ذهنش شروع کرد به تحلیل. ساعت چهار میرفت به جلسه و از آنجا هم دکتر سوزان.

کتش را از گل میخ برداشت.... به دنبال پاکت سیگار جیبهایش را لمس کرد...صدای خنده های او روی اعصاب بود....

نخ آخر را گذاشت میان لب و فندک را گرفت زیرش..در را محکم بست و قدم به خنکای ایوان گذاشت.

ایستاد رو به حیاط.....کام اول را عمیق گرفت..... نفسش را حبس کرد.. دود را نگه داشت میان سینه اش.... و چشم بست.

سر میزشام سردرد دوباره برگشته بود و حالا داشت با قدرت تمام میتاخت...

آرنجش را تکیه داد به ستون کناری ... دستش رفت میان موهایش.

ایستاده بود توی تاریکترین گوشه ی تاریک این خانه...

زیر سقف تاریک این شب سیاه..

شبیه تنهایی... شبیه سرگردانی... شبیه خود تاریکی!

صدای در پلکهایش را باز کرد....پک گرفته را برگرداند و از روی ساعد نگاهش چرخید.

آنجا بود میان درهای باز.... میان رفتن و ماندن...

میان ماندن و نیامدن.....


romangram.com | @romangram_com