#تا_آسمان_پارت_460

پیام حامد هم توی لیست باز نشده ها بود״فردا رو میتونی جای من بری جلسه?״

این دست سوالها که جوابش را هم در پی خودش داشت, فقط از حامد بر می آمد.

بدون فکر ״اکی״نوشت و ارسال کرد.

گوشی را مشت کرد و بازو یش را انداخت دور شانه های مادرش... نگاهش را داد

به تلویزیون بی صدا.

_دختره ی بلا گرفته.. امشب تا تونست دلبری کرد...

از زیر چشم به صورت خندان مادرش نگاه کرد.

_رسیدی خونه به خدمتش برسی....

لبخندش از سر اجبار بود اما نگاه جستجوگرش نه.سرش بی اراده رفت روی درآشپزخانه.هنوز داشت با تلفن حرف میزد...

دستی نشست روی زانویش و تکان تکانش را متوقف کرد׃میخوای برات مسکن بیارم..?

سر تکان دادو ایستاد׃میرم تو ایوون... یه کم هوا بخورم..

اسکرین میان دستش روشن شد׃ساعت هفت..


romangram.com | @romangram_com