#تا_آسمان_پارت_462

پلک زد. تجربه ی لمس انگشتان این زن چطور میتوانست باشد?

برای سردرد های محمد چه نسخه ای میپیچید?

پرستاری خوانده بود....

پرستارها دردها را خوب میکردند.... پرستارها زخم ها را میشستند...

پرستارها دستهایی پر از شفا....پر از معجزه داشتند...

آسمان از بین دو ستون گل پوش گذشت....

صدای سبک بار قدمهایی که انگار نیامد.....

پلک زدنهای آرامی که انگار نزد....

میان تاریکی بی روزن این شب , چشمهای مهتابی او بود که میدرخشید ...

نگاه از نگاهش کند و داد به دست او...

دستی که آمده بود به سویش׃دم نوشه.... سردردو خوب میکنه!

***


romangram.com | @romangram_com