#تا_آسمان_پارت_455

مشکلی داری بافلفل...?

جمله ی آخرش را سعی کرد فقط خودشان دونفر بشنوند اما ظاهرا موفق نبود.

چشمهای آسمان مکث گذرایی روی صندلی حاجی کرد .چرخید بالا... پلک زد و ثابت شد روی چانه اش׃یه کم...

تا قبل از امشب همیشه فکر میکرد چشمهایش توی صورتش است نه جای دیگر...

اما امشب مقصد تمام نگاه های این زن هر جا به غیر از چشمهایش بود.

ابروئی به نشانه ی درک نکردن بالا انداخت..سرش که چرخید چشمهای حاجی ازبالای لیوان مانده بود رویش.

این سکوت سنگین شده.. این سه جفت چشم ذره بین شده.. این سرفه های گهگاه.. این

صدای برخورد قاشق چنگال که میان این سکون, گوش خراشترین سمفونی دنیا شده بود...

تقریبا هیچ چیز از مزه ی غذا نفهمید.

علی رغم همه ی تظاهر و خویشتن داری باور نکردنی اش...برخلاف تمام آن بی خیالی نمایشی اش...وقتی که حتی یک جمله حرف مشترک با این زن که عنوان همسرش را گرفته بود نداشت... وقتی که نشسته بود زیر نگاه نسق کش حاجی که انگار به صلابه میکشیدش....

صدایی در درونش بود که فغان به پا کرده بود...

حسی که تمایل غریبی داشت به ادامه ی این بازی....ادامه ی بازی برای تخریب اقتدار پوشالی این مرد.


romangram.com | @romangram_com