#تا_آسمان_پارت_454
_میتونستی ادویه و پنیرشو کم بریزی شما....
_من خبر نداشتم آسمان اومده حاجی... اینو تو خونه درست کرده بودم واسه مهراد...اینجا فقط گذاشتمش تو فر.
برشی از لازانیا گذاشت توی بشقابش׃دستت درد نکنه...
_حالا بخور ببین خوبه.. بعد تعریف کن...
کارد و چنگالش را برداشت . خندید׃قیافش که داد میزنه عالیه..
گوشه ی چشمی به برنج توی بشقاب او نگاه کرد. دیس کباب را از دست مادرش گرفت.سرش کج شد و صدایش زمزمه׃برنج خالی میخوری.?
سکوت آسمان باعث شد چشمهایش بچرخد روی صورت او.
بق کرده بود?به خاطر لازانیا?حواسش بود که حرکت قاشق و چنگال توی دست حاجی متوقف شد.
دلیل تن صدایی که از حنجره آسمان در آمد را نفهمید اما از زمزمه ی خودش هم آهسته تر بود׃ مرسی شما زحمت نکشین...بر میداشتم خودم....
باز گفته بود شما.
چنگال خودش رازد سر کباب و گذاشت توی بشقاب او.
دیس را برگرداند روی میزوسرش را پائین تر برد׃ میتونی یه کم امتحان کنی..
romangram.com | @romangram_com