#تا_آسمان_پارت_456

پارچ نوشابه را برداشت . لیوان او را پر کرد و گذاشت کنار بشقاب آسمان.

جنگ خاموشی را شروع کرده بودند ...جدالی میان چشمهایشان.این مرد قصد زمین زدنش را داشت ,اما فراموش کرده بود که زمین خوردن دست پروده ی حاج یوسف مرادی محال است.

دستی با لیوانی دوغ آمد مقابلش׃آسمان نوشابه نمیخوره.

سرش که بالا رفت چشمهای حاجی با استهزا جمع شده بود توی صورتش.

***

حاجی بعد شام بالافاصله رفته بود توی اتاقش....کاررا بهانه کرده و زودتر از همه میز را ترک کرده بود.

کنترل تلویزیون را انداخت روی میز و ایستاد.

سرش سمت آشپزخانه چرخید.هر سه نفرشان جمع شده بودند آنجا.

صدای گفتگوهای نامفهومشان از میان درهای روی هم رفته اش.... هر از گاهی هم خنده های اوموج میکشید میان سکوت نشیمن.

نگاه خیره اش را داد به در اتاق حاجی.چند قدمی رفت و برگشت.

اعتراف میکرد... اعتراف میکرد که امشب باخت.... که رکب خورد... از این مرد.. از این پدر!

اعتراف میکرد که با تمام ادعاهایش ,توان رو یا رویی با این مرد از عهده اش خارج است.... مبارزه با این مرد شهامت و جسارتی بزرگ میطلبید که دیگر درخودش سراغ نداشت.


romangram.com | @romangram_com