#تا_آسمان_پارت_450
چرا...? غریبه که نیست... شوهرته دیگه...
آسمان دو قدم عقب برداشت و صدایش را جوید׃تعارف... نمیکنم...که...
لب بالا ئی اش را فرستاد زیر دندان. یک قدم دیگر می آمد...
نگاهش ازپشت ثابت شده بود روی رقص موهایش و سری که عجول و تند تند تکان میخورد.
-اتفاقا تازگیا .. به سنتی... علاقه پیدا کردم....مخصوصا...
حالا رسیده بود درست مقابل پاهایش.چشمهایش با تفریح تنگ شد.
هر دو دستش را برای نگه داشتن آسمان دورش گرفته بود که آسمان چرخید و بادیس برنج رفت توی شکمش.
لبخندش را به زحمت قورت داد وبه جایش اخم کرد׃مخصوصا با کیک یزدی....؟
نگاه جاخورده ی او گرد شد توی صورتش.:اینجا..... بودی..
شما....?
اخم کرد.چه شما شمایی هم راه انداخته بود.
-بعله این جا بودم بنده.
romangram.com | @romangram_com