#تا_آسمان_پارت_449

_چیزایی که گفته بودمو خریدی مادر?

نگاه باریک کرد توی چشمهای پر غرض او وحرصی لب به هم زد׃بعله...

خریدم... خیالت تخت...

لبخند زیر پوستی مادرش رسیده بود به چشمهایش. چادرش را از سر برداشت وانداخت روی دستش׃باریکلا پسر گلم....

_آفرین مهراد.... ببین چیکار کرده!

بلند بلند حرف زدن سیمین پاهایش را کشاند تا دم آشپزخانه.

_دفه ی بعد خواستی بستنی بگیری... شکلاتی بگیری... خانومت سنتی دوس نداره...

یک ابرویش رفت بالا. خودش هم شکلاتی رابه هرطعم دیگری ترجیح میداد .

تمام قد ایستاد توی قاب در.

_واای.. نه.. سیمین خانوم..... دیگه میخورم...

صدای آسمان پچ پچ بود و کوتاه کوتاه.

نصف بیشتر نیم تنه ی سیمین توی فریزر بود که صدایش در آمد׃تعارف میکنی


romangram.com | @romangram_com