#تا_آسمان_پارت_448
مسیر نگاه حاجی را گرفت.گردنش به پشت سر برگشت. آسمان ایستاده بود بابیشترین فاصله ی ممکن ونگاهش به حاجی بود.
_مادر جوون... میگن که...میگن...
انگشتانش را پیچیده بود به هم و تارهای صوتی اش انگار تمایلی برای لرزیدن وارتعاش نداشت.صدایش همیشه این همه آهسته بود. ?
چشمهای آسمان گریزی صدم ثانیه ای به صورتش زد ودوباره چرخید سمت حاجی:میگن که سهم کبا ب ....
حاجی انگار دردش را فهمید که به کمکش شتافت:میدونم.....حواسم هست..
حاجی نگاهش کرد׃سهم کبابای تورو میگه... میگه خشک نباشه...
گوشه ی لبش را با زبان تر کرد. برای گفتن همین جمله داشت آنطورجان میکند?یعنی به زبان راندن اسمش اینهمه سخت بود?
با صدای مادرش برگشت به هال׃به به... محبوب جون... قبول باشه..
حاج خانوم آغوشش را برایش باز کرد. بغلش کرد و سینه اش را بوسید׃قبول حق باشه مادر.. خیلی وقته اومدی?
حواسش را ازپشت سر،از سایش قدمهای نرم او روی قالی گرفت׃نه یه ده دقیقه ای میشه.....
ابروهای حاج خانوم با شیطنت اشاره شد پشت سرش ׃دیدیش?
هم خنده اش گرفته بود هم حرص.صدای مادرش ,آنطور که سعی میکرد پچ پچ باشد مهار خنده را حقیقتا سخت کرده بود.
romangram.com | @romangram_com