#تا_آسمان_پارت_447
ابروهایش رفت بالا. حاجی و باد زدن کباب?
قدمهایش را کشید سمت آشپزخانه.از پشت نگاهی به آسمان انداخت. مشخص بود بابلا تکلیفی مانده پای یخچال باز.
در حیاط پشتی را که باز کرد با گوشه ی چشم خروجش از آشپزخانه را دید.
برای چی اینطورفرار میکرد?
رو کرد سمت حاجی:سلام .... خسته نباشی.
برگشت وبا استایل همیشگی نگاهش کرد. دستهایی بند کمر شده و نگاهی مستقیم ،درست وسط مردمکهایش
_دیر کردی?
یک قدم برداشت و ایستاد روی پادری پرز دار شطرنجی׃موتور سرد خونه درست کار نمیکرد...
دستش را انداخت به چارچوب در׃منتظر موندم تعمیر کار بیاد..واسه همون طول کشید...
ازپشت پرده ی خاکستری و غلیظ دود, صورت جدی حاجی غرق فکر شد׃زنگ میزدی شاکر.... ماه قبل اومد واسه سرویس شعبه مرکزی...
سر تکان داد. نگاهش را داد به سیخهای ردیف شده ی روی ذغال׃اتفاقا خودش...
_چیه بابا جان!
romangram.com | @romangram_com