#تا_آسمان_پارت_451

کل صورت سفیدش تا گردن,به ثانیه نکشید که رنگ گرفت.انگشتانش کنار انگشتان آسمان دور دو لبه ی دیس بسته شد.

آسمان بود که دیس راکشید وبا تخسی فشرد به سینه اش:خودم میبرمش...

گوشه ی چشمش از زور خنده ی بلعیده نبض گرفت. ازدیدن اخمهایش لذت میبرد.: بدش من..

چانه اش را بالا داد و به پشت سراو اشاره زد׃شما بفرما به کبابا برس..

حاجی سینی به دست ایستاده بود میان در باز حیاط خلوت و چشمهایش را ریز کرده بود روی کشمکششان سر بردن دیس.

نگاهی به طرح و نقش روی برنج انداخت.چه حوصله ای هم به خرج داده بود. انگارکه با خط کش سانت زده باشند.

یک ردیف طلائی.. یک ردیف سفید.

سرش را پائین برد و بخارش را بو کشید׃هوووم!

دیس را داد دست مادرش و صندلی همیشگی خودش را کشید.

اولی از سمت چپ.درست روبه روی حاجی.نگاهش روی سفره چرخید. گوجه های روی سالاد گل شده بودند و تربچه های سبزی ,غنچه.

با نشستن حاجی خودش هم نشست.

_چه باسلیقه... به به...


romangram.com | @romangram_com